دوستان تشريف بياريد خوشحال ميشم.
موفق باشيد
ياعلي
دعا کنید
چي؟ كجا؟ چي شده؟
نههههههه چرا؟ آخه اون چه گناهي كرده بود ؟
.... چي بگم فحش بدم لعنت بدم چي كنم؟ ا
ي خدا يه عده تو يه جهنم اي به نام غزه دارن دست و پا ميزن اخه آدم زورش ميگيره اين چيزا رو ميبينه . ديدين يه بچه 20روزه رو كشتن براي چي ؟
بعد امريكا ميگه حق اسراييل هست بايد بكشه .
نيش خنده تلخي از جنس نفرت ،بعض و آهي از دل خيلي سخته چي بگم آخه بابا اينا دست خر رو از پشت بستن با اين كارا دارن ميگن ما عملا خون خواريم شما ملت دنيا شما هم بايد مثه ما باشيد وگرنه تموم .
حال ميكنم كشور خودمون رو مي بينم داريم سر بلند ميكنم ميگيم آهاي غوله بي شاخ و دم هيچ غلطي نميتوني بكني اونو تو گوشت حالي كن تو آمريكا اهايييييييييي تو هيچ غلطي نميتوني بكني اينو امام گفت من هم با غرور بيشتر ميگم .
الان تو دانمارك يه كاراي دارن ميكنن اونم دارن تيشه به ريشه خودشون ميزنن پيامبر ما با اين جور چيزا چهره مهربونش رو خچه دار نميتونن كنن.
آقا آخر سر انتخابات يادتون نره يه مشت تو دهنه بوش بوشها و يه دست بوسي حسابي امام زمان (عج) انشالله همه سرباز آقا شيم يه صلوات.

نظر يادت نره اگه هم رفت صلوات يادت نره. ياعلي
داستان آواره گردی محمدرضا و فرح پهلوی بعد از خروج از ایران تا مرگ
پژوهشگر: ابراهیم عبداللهی
چکیده: شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه ویا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی


شاه پس از خروج از ایران عملا به صورت مهره ای سوخته درآمده بود که حتی ثروت افسانه ای که به همراه خود از ایران برده بود هم نتوانست برای او مامن و پناهگاهی بسازد زندگی شاه پس از گریختن از ایران را تنها می توان به عنوان یک تنبه وتجربه تاریخی مورد مطالعه قرار داد زیرا پس از ان او هیچ گونه تاثیری بر وقوع حوادث اطراف خویش نمی توانست بگذارد و حتی در مورد مکان زندگی هم به صورت آواره ای در امده بود که با داشتن املاک فراوان در کشور های ارو پایی و امریکا تا زمان مرگش روی آسایش را ندید و جابجایی های متعددی که از سوی امریکاییها بر او تحمیل می شد بر وخامت روحی وجسمی او می افزود .
شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه و یا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی
محاکمات
سناریوی امریکایی در مورد شاه به مراحل پایانی خود نزدیک می شد شوکراس تصمیم نهایی امریکا را از زبان سالیوان چنین می گوید در اواخر دسامبر سالیوان برای انجام ماموریتی به کاخ رفت که به قول خودش برای یک سفیر غیر عادی بود که می بایست به رئیس کشوری که نزد او اعزام شده بود بگوید باید کشورش را ترک کند .
اولین پرده این نمایش اوارگی و مرگ تدریجی شاه از 26 دی ماه 1357 رقم خورد .شاه و فرح با هلیکوپتر به فرود گاه مهر اباد منتقل شدند شاه 2 ساعت منتظر ماند تا بختیار از مجلس رای اعتماد بگیرد بختیار پس از گرفتن رای اعتماد به مهر اباد امد پس از ان شاه با اشک با مشایعین خود خداحافظی کرده وبه همراه فرح سوار بر هواپیما شدند .
مصر :
مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود واگر بدون توقف بین راه یا بعد از توقف 5روزه در مصر عازم امریکا می شد گرفتاری های بعدی برای او پیش نمی امد زیرا امریکاییها در ان موقع متعهد به پذیرفتن شاه در امریکا بودند
نخستین استقبال محمد رضا شاید شیرین ترین استقبال دوره دربدری او بود شرح یکی از این شبها را از زبان فریده دیبا مادر فرح نقل می کنیم :
"با انکه پزشکان محمد رضا را از مصرف مشروبات الکلی منع کرده بودند یک گیلاس کنیاک نوشید و گیلاس او چند بار دیگر هم پر و خالی شد ......محمدرضا که اشکارا تحت تاثیر الکل قرار گرفته بود زار و زار مانند طفل معصومی میگریست "و اما در مورد رفتار او با اطرافیان و مسائل مالی که برای او پیش امد کرد می نویسد : "محمد رضا عمدا اطرافیانش را تشویق می کرد او را ترک کنند و سراغ زندگی خود بروند و به این ترتیب طی چند روز تعداد اطرافیان محمد رضا وما به چند نفر تقلیل یافت .انچه محمد رضا را نگران می ساخت ولخرجی ها و عیاشی های این همراهان بود.
انها هر غلطی که می خواستند می کردند و پول ان را به حساب محمد رضا می گذاشتند صورت حساب های هتل مجلل مامونیه برای مخارج اطرافیان محمد رضا طی چند روز به رقم تکان دهنده 200 هزار دلار رسید ......واضح بود که همه می خواهند محمد رضا را بدوشند . شاه اب پاکی را روی دست همه انها ریخت وگفت "ما فعلا در تبعید هستیم وپولی نداریم به شما بدهیم اگر کسی می تواند مخارج خود را تامین کند می تواند همراه ما بماند در غیر این صورت میتواند به ایران برگردد"
مراکش:
پس از اقامت چند روزه در اسوان مصر شاه دعوت نامه ای از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دریافت کرد شاه به گمان این که این دعوت هم جز ئی از توصیه های امریکا برای ارام کردن او ضاع و به امید تغییر شرایط می باشد به این دعوت پاسخ مثبت داد اما با ورود به مراکش شرایط تغییر کرد ملک حسن که به اذعان بسیاری از تاریخ نویسان به طمع ثروت 50 میلیاردی شاه او را به مراکش دعوت کرده بود با این پاسخ شاه روبرو شد که تمام ثروت او به صد میلیون هم نمی رسد ملک حسن از دعوت خود پشیمان شد و بعد از انقلاب در ایران محترمانه عذر او را خواست . مقامات مراکشی هم از شاه به عنوان
"مردی که برای شام امده بوده "(وپس از صرف شام نمی رفت )یاد می کردند .
ملک حسن هم بنا به اقتضائات و قطع امید از دست یافتن به چند دهکی از ثروت شاه برای او روشن ساخت که باید قبل از کنفرانس سران اسلامی که قرار بود ماه اوریل در مراکش تشکیل شود انجا را ترک کند .
نویسنده کتاب من و فرح پهلوی دلیل دیگری را از قول فرح پهلوی برای اخراج از مراکش بر می شمرد فرح می گوید که الکساندر دومارانش (رئیس سازمان امنیت فرانسه ) در ملاقاتی با ملک حسن اورا متقاعد می کند که اقامت شاه در مراکش ممکن است عواقب وخیمی در پی داشته باشد و حتی با شمردن وظایف مهمتری مثل حفظ ونگهداری تنگه جبل الطارق او را تحریک به اخراج شاه می کند تصمیمی که بعد به صورت غیر رسمی به او ابلاغ شد .
روز 22 فوریه (سوم اسفند 1357)نماینده ای از طرف شاه ریچارد پارکر سفیر امریکا در مراکش ملاقات کرده و تمایل و تصمیم شاه را برای عزیمت به امریکا به انان انتقال داد اما امریکا که از سویی طمع در ارتباط با جمهوری نوپا را داشت واز سویی با حمله به سفارت خود مواجه شده بود به این تقاضا پاسخ منفی داد انچنان که بعد از این که برژینسکی این تقاضا را با کارتر مطرح کرد کارتر هم برخلاف معمول با عصبانیت و تندی گفت "که من نمی توانم ببینم که شاه در امریکا مشغول بازی تنیس است در حالی که جان اتباع امریکایی به خاطر او به خطر افتاده است "در طول ماه مارس 1979 (دهم اسفند تا دهم فرور دین ) شاه در تکاپوی یافتن مامنی تازه بود انتخاب نخست او کشور های اروپایی مانند سوئیس و انگلستان بود که در این کشورها ملکهای شخصی داشت اما حتی کشور فرانسه هم که به امام خمینی ره اجازه اقامت داده بود به شاه روی خوش نشان نداد شاه از بودن در افریقا هم نگران بود و احساس ناخوشایندی داشت زیرا تجربه تلخ تبعید پدر را به یاد او می اورد سرانجام دوستان امریکایی اش راکفلر و کیسینجر توانستند جزایر باهاما واقع در غرب اقیانوس اطلس در فاصله ای نه چندان دور از سواحل فلوریدا را برای اقامت شاه پیدا کنند .کشوری دارای 700 جزیره،مستقل اما عضو جامعه مشترک المنافع انگلستان .
باهاما:
پس از ان که موافقت مقامات باهاما هم به واسطه پرداخت مبلغ قابل توجهی از حساب شاه نزد بانک راکفلر جلب شد و همراهانش و368 چمدان وسائل شخصی با هواپیمای شخصی ملک حسن به سوی باهاما به راه افتادند . چون وضعیت امنیتی در جزایر توریستی باهاما زیاد مناسب نبود بنا به توصیه راکفلر شاه ارمائو یک کارشناس روابط عمومی جوان و چند گارد محافظ هم استخدام کرد .
اما این نوشته فریده دیبا (مادر فرح) پس از ترک مراکش به روشنی بیانگر میزان وحشت وحالات روحی انها بوده :
"جزایر باهاما در نزدیکی ایالت فلوریدای امریکا قرار دارند واین نزدیکی به اندازه ای است که ما احساس می کر دیم در امریکا هستیم احساس نزدیک بودن به امریکا به ما اعتماد به نغس و اطمینان می داد !
در مصر و مراکش احساس می کردیم در کشور های قرون وسطایی هستیم وقتی موقع نماز ظهر و عصر صدای الله اکبر از بلند گوهای مساجد بلند می شد محمد رضا و همه ما به وحشت می افتادیم زیرا در تهران اشوب زده ماه ها بانگ الله اکبر را که انقلابیون سر می دادند شنیده و لرزیده بودیم "
اقامت شاه در باها ما اقامتی پر خرج و پر نکبت بود دولت باهاما هم به انها اخطار کرده بود که حق ندارند هیچ تفسیری در مورد رویداد های ایران بنمایند .
وحشت زائد الوصف شاه هم یکی از وسائل غارت این ثروت شده بود انچنان که بعد از اعلام امادگی حتی چریک های فلسطینی هم برای ترور شاه ، شاه از نخست وزیر باهاما تقاضای کمک کرد نخست وزیر هم 30 پلیس زبده را به فوریت به همراه یک پیام فرستاد " که نمی توانید بایک شام مجانی این ماموران راضی به حفاظت خود کنیدو باید هزینه انها را سخاوتمندانه بپردازید " ویا این که هر چند روز یک بار رئیس پلیس باهاما به بهانه این که خبری از ورود تروریست های فلسطینی یا ماموران اعزامی حکومت تهران دارد صورتحسابی به ارمائو می داد ویا اینکه شاه بابت اقامت ده هفته ای در یک ویلای کوچک سه اتاقه و نمور 2/1 میلیون دلار پرداخت کرد .
اما شاه در این منطقه به نحوه دیگری به منبع درامد دولت باهاما شده بود دولت که در ازای دریافت پول های کلان متعهد به محافظت از شاه شده بود مامورانی را در جلوی راه ورودی ویلای شاه مستقر کرده بود که با دریافت حق ورودیه نفری 15 دلار اجازه می دادند تور های توریستی وارد محل شده و در اطراف ویلای شاه پرسه بزنند و عکس بگیرند .
با پیروزی محافظه کاران در انتخابات پارلمانی انگلستان و روی کار امدن خانم تاچر بارقه های امید در دل شاه زنده شد زیرا خانم تاچر قبل از پیروزی قول مساعدت وهمکاری برای پناهندگی به شاه داده بود و شاه هم به دلیل این که در احساس امنیت میکرد واملاکی هم در انجا داشت بسیار متمایل به اقامت در انجا بود و تقاضای خود را با مقامات انگلیسی در میان گذاشت اما دولت انگلیس برای ان که جنجالی پش نیاید مامور خود را که سابقه دوستی با شاه را داشت به نام دنیس رایت با نام مستعار ادوارد ویلسون روانه باهاما کرد این مامور هم نظر منفی دولت را هر چند با دلایلی سطحی به شاه منتقل کرد و این جوابی دیگر بر خوش خدمتی های او برای دولت های بزرگ بود .
در اوایل ژوئن (اواسط خرداد 1358 )دولت باهاما از تمدید ویزای اقامت شاه در ان کشور خودداری کرد و شاه باز هم اواره برای یافثن پناهگاهی به دوستان امریکایی اش متوسل شد .
مکزیک :
راکفلر و کیسینجر توانستند موافقت رئیس جمهور مکزیک را برای اقامت شاه در ان کشور جلب کنند رابرت ارمائو که دقیقا پست و مقام او مشخص نیست و همه کاره شاه علیل در ان روزها بوده و بسیاری او را به عنوان عامل سیا به شاه معرفی می کردند اما به هر حال شاه که از غلام خانه زاد بودن خود مطمئن بود و چیزی برای پنهان کردن از امریکایی ها نمی دانست در استخدام او شکی به دل راه نداده بود .ارمائو قبل از شاه برای پیدا کردن محل مناسب اقامت به مکزیک سفر کرد او جایی در شهر توریستی کورناواکا (کوئرناواکا) در مجاورت مکزیکوسیتی برای اقامت در نظر گرفت .
شاه و فرح و سایر همراهان روز دهم ژوئن (بیستم خرداد 1358 )عازم مکزیک شد و از جای وسیع و تازه خود در مقایسه با ویلای کوچک و نارا حت باهاما راضی به نظر می رسیدند .
در مورد اقامت در مکزیک فریده دیبا این گونه می نویسد :
"اقامت در مکزیک برای محمد رضا زجر اور بود زیرا او باید هر هفته شیمی درمانی می شد اما ما در ویلای گل سرخ روزهای روز های دلچسبی داشتیم در کوئر ناواکا چند تن از دوستان امریکایی شاه به ملاقاتش می امدند : هنری کیسینجر ، جرالد فورد ، ریچارد نیکسون ، فرانک سیناترا ، دیوید رکفلر ، الیزابت تیلور ..........."
در کتاب پدر و پسر اقای محمود طلوعی هم به ملاقات چند تن از مقامات سابق ایران اشاره کرده که از یکی از انان به نام هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دانشگاه تهران و اخرین رئیس دفتر فرح نام می برد که در نوشتن کتابی که شاه در نظر داشت برای دفاع از خود بنویسد به او کمک کرد این کتاب تحت عنوان " پاسخ به تاریخ " به زبان فرانسه در پاریس منتشر شد این نوشته ها در تاریخ 16 سپتامبر 1979 (25 شهریور 1358 ) در محل اقامتش در مکزیک امضاء شده است .
چهار هفته از اقامت در مکزیک گذشته بود که حال شاه رو به وخامت می نهد ارمائو دکتر بنجامین کین یکی از پزشکان معروف نیویورک را برای معالجه شاه به مکزیک می اورد این پزشک بنا به گفته فریده دیبا پس ازمعاینه و مطالعه پرونده پزشکی شاه علاوه بر سرطان پیشرفته و مالاریا ، یرقان شدید شاه را تشخیص داد یرقان انسدادی و سپس صراحتا دکتر ژرژ فلاندرن را مسئول پیشرفت سرطان در بدن شاه معرفی می کند داروهای تجویز شده را نه تنها مفید ندانسته که حتی بعضی از انان را مثل کورتیزن را بسیار مضر دانسته است .
این بار نه به توصیه امریکایی ها که به توصیه پزشکان، شاه بار دیگر باید به بیمارستانی مجهز برای مداوا منتقل میشد .
امریکا :
سرانجام کارتر تحت فشار اطرافیانش مجبور شد روز 21 اکتبر (29 مهر 1358) اجازه مسافرت شاه و همسرش را به امریکا با ویزای توریستی صادر کرد .
با اجازه اقامت کوتاه مدتی که برای درمان به شاه داده شده بود شاه با یک هواپیما ی کرایه ای شرکت گلف استریم به سمت نیویورک حرکت کرد شاه مکزیک را در حالی ترک می کرد که رئیس جمهور مکزیک خود در دو نوبت به او گفته بود "مکزیک را خانه خود بدانید ما در اینجا به شما خوش امد می گوییم "
فریده دیبا در مورد ورود به نیویورک این گونه می گوید :
"موقعی که در یک فرود گاه نا شناس در فورت لادردیل فرود امدیم هیچ کس را منتظر خود نیافتیم در فرود گاه فقط یک کارشناس امریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی امریکا منتظرمان بود که همه وسائل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک گل وگیاه یا تخم سبزیجات و میوه همراه خود نیاورده ایم . محمد رضا در ان حال نزار و رنگ پریده که تب شدید هم ازارش میداد گفت : ببینید روزگار با ما چه کرد ؟ در همین امریکا ترومن ، اف کندی و کارتر به استقبال من می امدند و فرش قرمز زیر پایم پهن می کردند "شاه نه در بیمارستان مموریال که برای درمانش در نظر گرفته شده بود بلکه در بیمارستان نیویورک وابسته به دانشگاه کورنل با نام مستعار دیوید نیوسام بستری شد فرح هم در اتاقی در مجاورت همان اتاق اسکان یافت که با یک در به هم وصل می شدند با تمام تلاش هایی که برای سری نگاه داشتن این مطلب می شد سریعا این مطلب به رسانه ها کشیده شد .
درلحظات اولیه ورود شاه و بستری شدنش رئیس بیمارستان به ملاقات او می اید واز شاه برای کمک به تجهیزات بخش سرطان شناسی بیمارستان و به عنوان شرکت در یک کار خیر تقاضای یک میلیون دلار می کند شاه نیز که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد چاره ای جز جواب مثبت به این باج خواهی نداشت. شاه در این بیمارستان به زیر تیغ جراحان رفت و جراحی شد اما حتی جراحی او هم روندی طبیعی در پیش نگرفت ان گونه علی رغم انکه همه ازمایش ها و عکس هایش حاکی از وضع بد طحال او داشت و اصرار دکتر کولمن سرطان شناس و مامور رسیدگی به وضع شاه بر خارج ساختن طحال او جراحان کیسه صفرا ی او را در اوردند این مسئله بعدا مشکل ساز شد چنانچه مسائل مربوط به طحال موجب مرگ او شد .
در ماه های اتی شاه که برای انتقال او از باهاما از کلمه محموله استفاده می شد پس از نام دیوید نیو سام نام مستعار پزشکی پیتر اسمیت برای او مورد استفاده قرار گرفت .
اقدام دانشجویان و دانش اموزان در تسخیر لانه جاسوسی در چهارم نوامبر (13 ابان 1358 ) این ارامش کاذب و مقطعی را از شاه می گیرد و این بار دولتمردان امریکایی و علی الخصوص کارتر به تکاپوی خارج کردن شاه از امریکا می افتند تا مگر به این وسیله برای ازادی گروگان های خود بتوانند وگشایشی حاصل شود .
شاه که چاره ای دیگر پیش رو نمی بیند اظهار تمایل می کند که به مکزیک بازگردد اما وزارت خارجه امریکا از دادن ویزا به شاه خودداری میکند و این اغازی برای تکاپوی دوباره امریکاییان بود برای یافتن پناهگاهی دیگر برای شاه .
از سفرای امریکا در کشور های محل ماموریتشان خواسته شد که با دولت های محل ماموریت خود تماس گرفته از انان بپرسند : ایا این لطف را در حق امریکا می کنید که با پذیرفتن شاه سابق ایران در کشورتان به ازادی گروگان های امریکایی کمک کنید "
بیشتر کشورها صریحا جواب رد دادند تنها کشوری که حاضر شد از شاه میزبانی کند مصر بود که بنا به مصالح امریکا و شاید ترس خود شاه از نزدیک شدن به ممالک اسلامی این پیشنهاد رد شد . شاه پس از مرخصی از بیمارستان نیویورک به طور موقت به پایگاه لک لند (تگزاس) منتقل شد و در بیمارستانی مخصوص به بیماران روانی ارتش بستری شد در این پایگاه بنا به نوشته های فریده دیبا که از زبان فرح می نویسد ( فریده دیبا پس از نیویورک از شاه جدا می شود ) : رفتار بسیار زننده ای با انان می شود در یک اتاق با وسایل مندرس اسکان داده می شوند و حتی فرمانده این پایگاه ژنرال آکر مرتب از فرح می خواهد که هم بازی تنیس او باشد .
سرانجام تنها کشوری که تحت فشارهای امریکا حاضر به پناه دادن شاه می شود پاناماست .
پاناما :
شاه علی رغم میل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پیش رو نمی دید و دولتمردان امریکایی هم با فرستادن نمایندگانی شاه را مجاب به این سفر کردند .شاه سرانجام صبح روز پانزدهم دسامبر (23 اذر 1358) با یک هواپیمای باری c9نیروی هوایی امریکا پایگاه لک لند را به مقصد پاناما ترک کرد و در فرود گاه هاوارد واقع در یکی از پایگاه های نظامی امریکا فرود امد . میزبان شاه و صادر کننده ویزای او رهبر نظامی پاناما عمر توریخوس بود که از قبل دندان هایش را برای فرو بردن در این لاشه ی متعفن تیز کرده بود پس از انکه شاه وارد کانتادورا در پاناما شد به محض این که چشم ژنرال توریخوس به محمد رضا افتاد از سرهنگ جهانبینی که همراه شاه بود اهسته پرسید :" ببینم این شاه ، شاه که این همه می گویند فقط همین است " او بعدا ضمن تشریح سفر شاه به پاناما گفته بود که" افساته عظمت شاهمشاهی 2500 ساله ایران و زرق و برق خاندان پهلوی به دوازده نفر ، چند چمدان و دو سگ تقلیل یافته بود"
شاه پس از مراسم استقبالی که با مراسمات استقبال های پیشین او ( البته همه استقبال های بعد از سقوط این گونه بودند ) بسیار فرق میکرد به وسیله یک هلی کوپتر نظامی امریکا به جزیره کونتادورا که برای اقامت او در نظر گرفته شده بود پرواز کرد .
اقامت در پاناما را شاید میتوان نکبت بارترین قسمت اوارگی شاه نامید قسمت هایی از نوشته های فرح دیبا در کتاب دخترم فرح را در این مورد میخوانیم که :
"فردا ژنرال عمر توریخوس برای دیدن شاه امد عمر توریخوس ادم بسیار بی ادبی بود و به هیچ وجه اداب گفت و گوی دیپلماتیک را رعایت نمی کرد ملاقات او با شاه بسیار دلسرد کننده بود ......
توریخوس با بی ادبی تمام چوپن می نامید چوپن در اصطلاح مردم پاناما یعنی تفاله ( پرتغالی که اب ان را تا قطره آخر گرفته اند ) ...
دخترم تعریف می کرد که این مردک نیمه وحشی (توریخوس ) به من نظر سوء پیدا کرده و مرتبا به دیدن شاه به کونتادورا می امد او می گفت شما هر چه بخواهید برایتان تهیه خواهم کرد!بهتراست این مرد بیماررارهاکنید "
درکنارتمام بیماری های جسمانی شاه ، شاه دچار بیماری خطرناکتری بود بیماری که باعث نابود شدن او گشت او دچار وحشت شده بود بعد از صدور حکم دادگاه انقلاب مبنی بر این که اگر فرح همسرش را بکشد مورد عفو قرار خواهد گرفت او حتی از همسرش نیز می ترسید شاه در محاصره محافظان مزدوری قرار گرفته بود که در ازای پاداشی که برای کشتن او در نظر گرفته شده بود به انان نیز مانند قاتلان بالقوه خود می نگریست وپس از شنیدن زمزمه هایی مبنی بر وارد معامله شدن مقامات پانامایی به نمایندگان ایرانی و پی گیری پرونده او توسط وکلای استخدام شده جمهوری اسلامی برای دستگیری او، سر تا پای شاه را وحشت فرا گرفت شاه به تعبیر خود طعمه ی برای ازادی گروگان های امریکایی شده بود و از خود به عنوان "زندانی محبوب امریکا " یاد می کرد. شاه به صورت زندانی در جزیره کونتادورا در امده بود که وقیحانه حتی پول ضبط صوتی که برای استراق سمع اتاق او نیاز داشتند را از خود او می گرفتند .
شاه مستاصل در یکی از دیدار های سفیر اسراییل از او ، تقاضای یک محافظ شخصی از موساد می کند این محافظ 12 ساعت بعد در جزیره حاضر می شود . ژنرال اسراییلی مایک هراری انگلیسی الاصل تا روز مرگ شاه در کنار وی باقی ماند .
نوریه گا شخصی بود که توریخوس برای محافظت شاه در زمان اقامت در پاناما در نظر گرفته بود اوهم با سو استفاده از وحشت شخص شاه پی در پی دنبال خالی کردن جیب های شاه بود او 750هزار دلار حقوق ماهیانه برای گارد محافظ و صد هزار دلار ماهیانه برای مخارج تغذیه انان می گرفت .
نوریه گا هر بار با دادن یک گزارش غلط مبنی بر ورود تروریست ها سعی در سر کیسه کردن شاه داشت که هر گاه در پرداخت پول از طرف ارمائو و دستیارانش سخت گیری می شد. فورا یک هواپیمای کوچک بر فراز ویلای شاه به پرواز در می امد و ضد هوایی ها به شلیک کردن می پرداختند بعد نوریه گا به شاه اطلاع می داد که این هواپیما متعلق به تروریست ها بوده که از کاستاریکا برای کشتن او امده بودند . بدین ترتیب راهی برای فرار از باج دهی به نوریه گا نبود .
حوادث و نکبت هایی که شاه در پاناما با انها دست به گریبان بود مثنوی هفتاد منی است که مجال دیگری می طلبد اما شاید این چند خط نوشته فریده دیبا نمایانگر این اوضاع باشد : " تمام ناز و تنعم و نعمت دوران پهلوی برای خانواده ما به ایام کوتاه دربدری در پاناما نمی ارزید "
شاه وحشت زده در پی یافتن پناهگاهی می گشت و تنها گزینه های پیش رو برای او امریکا و مصر بود دولت امریکا حاضر بود در قبال استعفای از سلطنت و به عنوان یک شهروند عادی شاه را بپذیرد. اما باد نخوتی که در طول چند دهه در سر شاه فرو رفته بود یک شبه خالی نمی شد هر چند که ممانعت هایی از سوی امریکا برای سفر شاه به مصر صورت گرفت اما شاه اخرین مقصد سفر خود را مشخص کرده بود .
فرح تقاضای اقامت در مصر را تلفنی با جهان سادات همسر انور سادات در میان گذاشت جهان سادات مه به گرمی از این تقضای انان استقبال کرد. انور سادات هم چند دقیقه بعد با تماس با پاناما به شاه می گوید که هواپیمای شخصی اش را روانه پاناما سیتی خواهد کرد. چون استراق سمع از تلفن های شاه به عمل می امد مقامات پانامایی ممانعت هایی برای خروج شاه به وجود می اورند که بر وحشت شاه می افزایند و باعث وخامت حال او می شوند هنگامی که منتظر هواپیمای سادات هستند ناگاه وضع جسمی و مزاجی شاه رو به وخامت نهاده و شاه که دچار مشکل تنفسی می شود بر زمین می افتد .
شاه به بیمارستان منتقل می شود و با تماس ارمائو دکتر دو یبکی جراح معروف امریکایی به همراه یک تیم پزشکی روانه پاناما می شود اما به دلیل کمبود امکانات پزشکی پاناما عملی روی شاه انجام نمی شود و شاه تنها به مدت دو هفته تحت درمان قرار می گیرد تا امادگی لازم برای پرواز به مصر را به دست اورد . سر کیسه شاه در این مدت هم جالب توجه است چه به عنوان کمک میلیون دلاری به بیمارستان و یا تعرفه سیصد هزار دلاری که حتی تمام مجموعه بیمارستان هم این ارزش را نداشته است .
مصر:
بالاخره شاه با یک هواپیمای کرایه ای باری شرکت اورگرین که به زحمت جای نشستن شاه و 20 همراهش را دارد روز یک شنبه سوم فروردین پاناما را به مقصد مصر ترک می کند شاه وضع جسمی خوبی ندارد و با ان که چند پتو روی او انداخته اند از سرما اشکارا می لرزد .هواپیما پس از یک توقف برای سوخت گیری در جزایر ازور پرتغال به سوی مصر راه می افتد . شاه با استقبال انور سادات و همسرش وارد مصر می شود .
شاه بلافاصله از فرودگاه با هلیکوپتر ازفرودگاه به بیمارستان نظامی معادی بر ساحل نیل منتقل می شود چند روز بود دکتر دو بیکی به همراه یک تیم پزشکی وارد قاهره می شود.
شاه روز 28 مارس(8 فر ور دین 1358 ) تحت عمل جراحی قرار می گیرد و طحال شاه را دلیل ریشه دوانیدن سرطان بیش از حد بزرگ شده بود برداشته شد البته طبق قول فریده دیبا در این جرحی اشتباهات عمدی هم صورت گرفت انچنان که یکی از پزشکان مصری که در اتاق عمل حضور داشته به نشانه اعتراض اتاق عمل را ترک می کند و می گوید انها دارند عملا شاه را می کشند .
ده روز بعد از عمل دوباره حال شاه رو به وخامت می گذارد و علت این هم خودداری دکتر دوبیکی و دکتر کین از کار گذاشتن لوله ای برای خارج ساختن مایعات و عفونت ها بوده که این خارج کردن مایعات هم در چند بار و مرحله انجام می شود اما به هر حال نمی توان گفت که هیچ دکتری کاملا برای مداوای حال شاه به بالین او می امد شاه پس از مرخصی از بیمارستان در قصر قبه در نزدیکی قاهره مستقر شد شاه بر خلاف معمول که با اشتیاق خبر نگاران خارجی را می پذیرفت در قاهره به انزوا گرایید واز پذیرفتن خبر نگاران و مصاحبه کردن پرهیز می کرد بنا به قول محمود طلوعی نویسنده کتاب پدر و پسر پرهیز و انزوای شاه جنبه مراعات حال میزبانش انور سادات را هم داشت . تااین که در اویل خرداد 1359 خانم کاترین گراهام مدیر موسسه مطبوعاتی واشنگتن پست و یکی از خبر نگاران معروف امریکایی تقاضای مصاحبه با شاه را می کنند شاه پس از مشورتی با انور سادات این پیشنهاد را می پذیرد و اخرین مصاحبه قبل از مرگش که حاکی از تقریبا شفافترین نظرات اوست را رقم می زند .
شاه در این مصاحبه به سیاست های دولت های غربی به خصوص امریکا و انگلیس حمله می کند که این حملات جنبه گلایه و التماس نیز می پذیرد و کارتر را عامل اصلی سقوط رژیم سلطنتی در ایران می داند شاه از این که برای سرکوبی مخالفانش دست به خشونت نزده اظهار تاسف می کند ! و می گوید اگر مثل امروز فکر می کرد در به کار بردن نیروی نظامی برای سرکوبی مخالفان تردیدی به خود راه نمی داد !!
او همچنین از سیاست نرمش و سازش در مقابل انقلابیون اظهار پشیمانی و ندامت می کند این مصاحبه در حالی به پایان می رسد که شاه بر مواضع پیشین خود پا فشاری می کند و به قول مصاحبه گر واشنگتن پست مصاحبه ای پر از ارزو ، افسوس و اه انجام می گیرد .
شاه از 28 تیر ماه کم کم به اغما فرو می رود و هر ساعت بی هوشی او عمیق تر می شود .محمد رضا پهلوی در ساعت نه صبح 27 ژوییه 1980 (5مرداد 1359) مرد. در مراسم تشییع جنازه او تنها سادات، نیکسون رئیس جمهور سابق امریکا و کنستانتین پادشاه سابق مصر شرکت کردند. حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در این مراسم را به خود نداد واز میان هیئت های دیپلماتیک خارجی مقیم مصر تعداد کمی در مراسم حضور یافتند . شاه بنا به وصیت خودش در مسجد الرفاعی در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد .
این پایان دیکتاتوری بود که هرگز به ایرانی بودن خود افتخار نکرد و همواره به ان پشت می کرد و بزرگترین ارزوی دوران تبعیدش این بود که کاش بعد از کودتای 28 مردادبه ایران باز نگشته بود و در امریکا به بازرگانی می پرداخت .
او هرگز یک ایرانی نبود.
منابع :
1-پاسخ به تاریخ - محمد رضا پهلوی ترجمه دکتر حسین ابوترابیان انتشارات زریاب
2- پدر و پسر - ناگفته هایی از زندگی و روز گار پهلوی ها محمود طلوعی انتشارات نشر علم
3-من و فرح پهلوی - اسکندر دلدم انتشارات به افرین
4-روزگار با ما چه کرد - ابراهیم حسن بیگی انتشارات مدرسه برهان
5-دخترم فرح - فریده دیبا
بردن اسيران به زندان:
ثُمَّ اُمِرَبِعَلِيِّ بن الحُسَين عَلَيهِ السَّلامُ
فَغُلَّ وَحُمِلَ مَعَ النَّســوَهِ وَالسَّبايااِليَ
السِّجنِ
ابن زياد دستور داد حضرت علي بن الحسين زين العابدين عليه السلام را دست بند زده و با اهل بيت و اسيران به زندان ببرند ،و به عبارت ديگر:
ثُمَّ اَمَرََ اِبنُ زيادٍ بِعَليِّ بنِ الحُسَين وَ
اَهلِهِ فَحُمِلوا اِلي دارٍ جَنبَ المَســجِدِ
الاَعظَمِ،
به امر ابن زياد:زين العابدين و خانواده همراهش را درخانه كنار مسجد بردند.
فرمان حضرت زينب(س)
در آنجا حضرت زينب فرمود جز زنان ام ولد وكنيزان،زني نزذ ما نيايد چرا كه ايشان نيز همانند ما اسيرند (شايد اين امر براي دور ماندن از نگاههاي ترحم آلود ديگر زنان بوده است )
گرداندن سر حضرت امام حسين(ع) در كوچه وبازار كوفه
ثُمَّ اَمَرَاِبنُ زيادٍ بِرَأسِ الحُسَــيْنِ
عَلَيْهِالسَّلامُ فَطيفَ بِه في سككِ
الكُوفَهِ
سر مطهر حضرت امام حسين عليه السلام به دستور ابن زياد در كوچه هاي شهر كوفه به حركت در آمد تا همگان آن سر مبارك را ببينند.
سروده بعضي از علماء
رَأسُ ابْنُ بِنْتِ مُحَمََّدٍ وَ وَصِيَّه
لِلناظِرينَ عَلي قََناهٍ يُرفَعُ
وَالمُسلِمُونَ بِمَنطَزٍ وَبِمَسْمَعٍ
لا مُــنكِرٌ مِنهُمْ وَلا مُــــتَفجَّحٌ
كُحِلَتْ بِمَنْظَرِكَ العيون عمايَهً
وَاَصَمَّ رُزْئِكَ كُلَّ اُذُنٍ تَسْمَعُ
اَيْقَظْتَ اَجْعاناً وَ كُنْتَ لَهاكَرَيً
وَاَنَمْتَ عَيْناً لَمْ تَكُنْ بِكَ تَهْجَعُ
مــا رَوْضَهٌ اِلاّ تَمَنَّتْ اَنَّها
لَكَ حُفْرَهٌ وَلَحِّظَ قَبْرِكَ مُضْجَعٌ
يعني شگفتا كه سر فرزند فاطمه و نور ديده وصي رسول (ص) را بالاي نيزه نمايند تا تماشا كنند و با ديدن اين منظره نه در مقام انكار اين امر باشند ونه بر اين كار گريه نمايند،اي نور ديده زهرا ديدار رويت كور بينا مي شود واندوه مصيبت گوشها را كر نموده،اي حسين دنيا را وداع گفتي و چشمان دشمنانت بخواب رفت، هيچ بقعهاي از زمين نيست مگر آنكه آرزو مي كند اي كاش محل دفن تو بودم.
قال زيدبن ارقم:لمّا مَرَّ بِه عَلَّيَ وَ هُوَ
عَلي رُمحٍ وَاَنَا في غُرْفَهٍ لي، فَلَمّا حازاني
سَمِعْتُهُ يَقْرَءُ: {اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَالكَهْفِ
وَالرَقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً }
فَوَقَّفَ وَاللهِ شَعري عَلَيَّ وَنادَيْتُ رَأسُكَ
وَاللهِ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ اَعْجَبُ وَاَعْجَب(ْ2)
زيد ابن ارقم گفت: من در بالا خانه ام بودم كه سر امام عليه السلام را كه بر روي نيزه بود از كنار من عبور دادند هنگامي كه سر حضرت در برابر من قرار گرفت شنيدم كه اين آيه را قرائت مي كند : آيا مي پنداري داستان اصحاب كهف ورقيم در مقابل اين همه آيات قدرت و عجايب حكمت ما حادثه عجيبي است.
با شنيدن اين سخن موي بر بدنم راست شد و گفتم سر بريده ات كه قرآن مي خواند به خدا قسم اي پسر پيغمبر عجيب تر وشگفت آور تر است .
ادامه عبور سر منور سيدالشهداء
عمربن جابر مخزومي به فرمان ابن زياد آن سر مبارك را همچنان در كوچه هاي كوفه عبور مي داد .به روايت ابن شهر آشوب با ايستادن حركت دهندگان سر امام عليه السلام در يكي از كوچه هاي كوفه آن سر مبارك سرفه اي كرد و سپس سوره كهف راتا ....{انَّهم فتيهٌ آمنوا بربِّهم وزدناهم هديً فلم يزدهم ذلكَ الّا ضلالّا } تلاوت كرد.
پس از آنجا حمل كرده در مكاني ديگر بر درختي آويختند،در آنجا اين آيه را تلاوت فرمود:
و سيعلمُ الَّذينَ ظلموا ايَّ منقلبٍ ينقلبونَ
(آنان كه در حق آل پيامبر واهل ايمان ستم كردند به زودي خواهند دانست كه به چه كيفر گاهي باز مي گردند.)
حارث بن وكيده مي گويدبا شنيدن قرائت قرآن،شگفت زده و مردّد به اين فكر افتادم كه آيا اين صداي حضرت ابا عبدالله است كه مي شنوم.در اين هنگام امام عليه السلام فرمود:
فقالَ لي يا بنَ وكيدهَ اما علمتَ
انّا معشرَ الائمه احياءُ عندَ ربِّنا
پسر وكيده آيا نمي داني كه ما جمع پيشوايان الهي در نزد پروردگارمان زنده ايم.
با شنيدن اين سخنان به فكر افتادم كه در فرصتي مناسب سر مبارك امام عليه السلام را از چنگ دشمنان برهانم.اما شنيدم كه سر مبارك امام(ع) مي فرمود:
يا بن وكيده،ليسَ لكَ الي ذلكَ سبيلُ
سفكهم دمي اعظمُ عند اللهِ تعالي من
تسييرهم ايّايَ (فذرهم فسوفَ يعلمونَ،
اذالاغلالِ في اعناقهم والسَّلاسلُ يسحبونَ
پسر وكيده اين كار براي تو شدني نيست اينها خون مرا ريختند كه در نزد خداوند بزرگتر است.پس، از اين فكرت دست بردار كه در آينده خواهند دانست آن هنگامي كه بندها و زنجيرها در گردن به سوي جزاي خويش كشيده مي شوند

وقتي سپاه ابن زياد به كوفه رسيدند آفتاب غروب كرده بود، لذه بيرون شهر، گروهي از نگهبا نان و مامورين براي خودشان خيام بر پا كردند و فرزندان رسول خدا و ايتام آل محمد در طرف ديگر بدون پنا هگا ه و خيمه اي شب را سپري كردند.
در اين باره نقل شده كه شخصي گفت: من از حج بر گشته بودم و بي خبر از همه جا وقتي كه داخل كوفه شدم همه دكانها ي بازار بسته بودند.
مردم در وضعيت عجيبي بودند هم شادي مي كردند وهم گريه.
پيرمردي را ديدم واز وضعيت عجيب شهر از او پرسيدم ، او دستم را گرفت وبه كناري كشاند. سپس بلند بلند گريه كرد وگفت: گريه اينها براي لشگر است كه يكي پيروز شد وديگري به قتل رسيد، گفتم:كدام دو سپاه؟ گفت لشگر حسين (ع) كه كشته شدند ولشگر ابن زياد كهپيروز شدند، سپس بلند بلند گريه كرد و هنوز سخنش تمام نشده بود كه صداي شيپور شنيدم و پرچم ها ي بر ا فرا شته اي در دست سپاهي ديدم كه وارد شهر كوفه شدند، نا گاه چشمم به سر حضرت امام حسين عليه السلام ا فتاد كه ها له اي از نور آن را در بر گرفته بود.
در اين حا ل حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام را ديدم كه روي شتر برهنه سوار بود واز زا نو ي حضرت خون مي آ مد و با نويي را ديدم بر شتر نشسته ، پرسيدم او كيست؟ گفتند: ام كلثوم است.
وَ هي تُنادي يا اَهْلَ الكُوفَه غُضُّوا
اَبْصَارَكُم عَنّا اَما تَسْتَحْيُونَ مِن الله
وَ رَسُولِه اَنْ تَنْظُرُوا اِلي حُرُمِ
رَسولِ اللهِ وَهُنَّ حَواسِر
هم او بود كه فرياد مي زد اي ا هل كوفه نگا هتان را از ما بر داريد، آيا از خدا ورسول
خدا خجالت نمي كشيد كه به بانوان سر برهنه رسول خد ا نگاه مي كنيد.
ابن سعد دستور داد كه سر هاي شهدا را بر نيزه ها كرده و پيشا پيش ا هل بيت عليهم السلام حمل كنند.
مردم وقتي از رسيدن ا هل بيت عليهم السلام با خبر شدند به ديدن اسيران آمدند.
ذريه رسول خدا را كه بر آن وضع ديدند، گريستند.
فَقال عَلي بن الحسين بِصُوتٍ
ضَعيفٍ اَتَنُوحُونَ وَتَبْكُونَ
لِاَجْلِنا؟ فَمَنْ قَتَلَنا؟
در اين هنگام حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام با صداي ضعيف فرمود: اي مردم آيا به خا طر ما نوحه سرايي و گريه مي كنيد؟ پس چه كسي ما را كشت؟
بر فراز بام خا نه اي در كو فه
در محله اي زني با ايما ن در خانه خويش روي سجاده نشسته بود وبا خدا راز و نياز ميكرد واز كربلا ا طلاعي نداشت. نا گاه سر وصداي عجيب شنيد فوري بر فراز بام خانه خود رفت تا ببيند چه خبر است، ناگهان ديد سپاه زيادي مي آيند وسر هايي همچون ماه بر فراز نيزه ها وگروهي هم اسير بي چادر و روپوش همراهندوپيشا پيش آنها زني است كه دختر چهار ساله در آغوش دارد آن زن مؤمنه با حالتي مضطرب به حال آنان آنان گريست در اين حال كودك از آن زن آب مي خواست، از فراز بام گفت شما از كدام قوم هستيد؟
فرمود: ما از آل محمديم ، آن زن با ناراحتي گفت نام شما چيست حضرت سرش را بالاگرفت و فرمود: نام من زينب است، گفت كدام زينب؟ فرمود: پدرم حضرت علي و مادرم حضرت فا طمه، زن فوري به زير آمد تا كمكي به اسير بنمايد.
ام حبيبه وحضرت زينب (س)
ام حبيبه نام زني است از كنيزان حضرت امام حسن عليه السلام كه به همسري عبد الله بن را فع ويا حارث بن ؤكيده درآمد.
بعد از شهادت حضرت امير المومنين علي عليه السلام در كوفه، امام حسن عليه السلام به مدينه منوره باز گشت . ام حبيبه با ا صرار از حضرت مجتبي عليه السلام خواست كه در خدمت آن حضرت و ا هل بيت ا طهار باشد، خواسته او مورد قبول قرار نگرفت به نا چار در كوفه ماند.
مدتها گذشته بود كه در كوفه سروصدا ي عجيبي شنيد، كنجكاويش شبب شد تا بر بام خانه خود رفت، از قضا محمل حضرت زينب سلام عليها به آنجا رسيد ام حبيبه پرسيد شما كيستيد؟ فرمود: ما اسيراني از آل محمديم. ام حبيبه ايشان را شناخت، گريان و نالان لباسها ولوازمي را براي حضرت زينب آورد وتقديم كرد، ولي ستمكاران تمام آنها را گرفتند وبردند.
خبر دادن حضرت علي عليه السلام از چنين روزي
از عقيله بني هاشم (حضرت زينب) سلام الله عليها روايت شده است وقتي كه بعد از ضربت خوردن پدرم علي عليه السلام به دست ابن ملجم ، عرض كردم ، پدر جان حديثي را از ام ايمن شنيده ام (حديث شهادت امام حسين عليه السلام) كه دوست دارم آن را ازشما بشنوم آيا همينطوراست؟
فَقال: يا بِنْتي الْحَديثُ كَما حَدَّثَتْكِ
اُمُّ اَيْمَن وَ كَاَنّي بِكِ وَ بِنِساءِ اَهْلِكِ
لَسَبايا بِهذا البَلَدِ اَذِلاّء خاشِعين
تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَفَكُم النّاسُ
فَصَبْرَاً صَبْراً
فَوَ الَّذي فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرِئ النَّسمَه
عَلي ظَهْرِ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ وَلِيُّ
غَيْرُكُمْ وَغَيْرُ مُحبّيكُمْ وَشيعَتِكُم
فرمود: دخترم! حديث همان است كه ام ايمن گفت وگويي كه تو وبانوان اهل بيت را در اين شهر اسير مي بينم در وضعيتي آشفته و پريشان واز تعرض مردم هراسان. بهترين كار در اين حا ل صبر وشكيبايي است.
قسم به آن خدايي كه دانه را بشكافت وآدمي را بيافريد، آن روز براي خدا جز شما ودوستداران شما و پيروا نتان دوستي نيست.
حديث مسلم جصاص
از مسلم جصاص (گچكار) روايت كرده ا ند، كه گفت: عبيد الله بن زياد تعمير برخي از جا هاي دارالاماره را به من سپرده بود، مشغول كار بودم كه سروصدايي عجيب از بيرون دارالاماره نظرم راجلب كرد
به خادم خود گفتم : اين دادوفريادوهياهو چيست كه مي شنوم؟ گفت مردي بر امير المومنين يزيد خروج كرد اووفرزندان وبرادران ويارانش را كشتند واينك سرهاي كشتگان و خانواده او را به شهر آوردند ومردم هم براي تماشاي اسيران مي شتابند.
مسلم گچكار مي كويد: وقتي كه اين سخن را شنيدم از او خواستم كه تعميرات را ادامه دهد وخودم بيرون رفتم ، به محض بيرون رفتن با منظرهاي روبروشدم كه نا خودآگاه آنچنان سيلي به صورت زدم كه بيم آن مي رفت ديد خود را ازدست بدهم ، قدري جلوتررفتم سرهاي بريده اي را برسرنيزه ها وهودجهايي كه بر شتران حمل مي شدند،به چشمم خورد. دراين ميان حضرت علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از فشار و گرمي زنجيرخون از رگهاي گردنش جاري است واين جملات را بيان مي فرمود:
يا اُمَّهَ السُّوءِلاسَقْياً لِرَبْعِكُم
يا اُمَّهَ لَمْ تُراعي جَدَّنا فَينا
اي مردم بد كردار، باران بر شهر شما نبارد، شماييكه حرمت جد مارادرميان ما رعا يت نكرديد.
لَوْ اَنَّنا وَ رَسُولَ اللهِ يَجْمَعُنا
يَوْمَ الْقِيامَهِ ما كُنْتُمْ تقولونا؟
آن هنگام كه در قيامت ما ورسول خدا وشما جمع شديم چه جوابي خواهيد داشت؟
تُسَيِّرُونا عَليَ الاَقْتابِ عاريهً
كَاَنَّنا لَمْ نُشَيِّدْ فِيكم دينا
ما رابر كوهانهاي برهنه حركت داديدآنچنان كه گويي ما نبوديم كه دين رادرميان شما بپا كرديم.
بني اميَّهَ ما هذا الْوُقُوفُ عَلي
تِلْكَ الْمَصائِبِ لاتَلْبُونَ داعينا
اي بني اميه چرا بر اين نا گوا ريها پامي فشاريد وبانگ ما را بي جواب ميگذاريد.
تُصَفِّقُونَ عَلَيْنا كَفَّكُمْ فَرَحاً
وَاَنتم في فِجاجِ الاَرْضِ تَسْبُونا
عليهما شادمانه كف مي زنيد وحال آنكه جمع ماراپراكنده كرديد
اَلَيْسَ جَدّي رَسُولُ اللهِ وَيْلكُمُ
اَهْديَ الْبَرِيَّهَ مِنْ سُبُلِ الْمُضِلّينا
آيا جدم رسول خدا نبودكه مردم در بيرا هه را به راه آورد؟ واي برشما!
يا وَقْعَهَ الطَّفِّ قَدْ اَوْرَثْتَني حَزَناً
وَالله يَهْتِكُ اَسْتارَ الْمُسيئيناً
اي واقعه كربلا اندوه را براي ما به ارث گذاشتي وخداوند تبهكاران رارسوامي كند
مسلم جصاص مي گويد: مردم كوفه را ديدم دلسوخته براي كودكان اهل بيت نان وخرما مي آوردند، وكودكان مي گرفتند وبر دهان مي گذاشتند حضرت ام كلثوم آنچه رامردم آورده بودند از دست ودهان كودكان مي گرفت وبر زمين مي انداخت وخطاب به
كوفيان مي فرمود:
يا اهلَ الكوفه: اِنَّ الصَّدَقه عَلَينا َحرامٌ
اي اهل كوفه، صدقه بر ما اهل بيت حرام است
در آن حال زنان كوفه مي گريستند، زينب سر از محمل بيرون آوردو فرمود:
يا اَهْلَ الْكُوفه تَقْتُلُنا رَجالُكُم وَ
تَبكينا نَسائَكُمْ فَالحاكِمُ بَيْنَنا وَ
بَيْنَكُمْ يَوْمَ فَصْلِ القَضاء
اي اهل كوفه: مردان شما ما ميكشند وزنان شما بر ما مي گريند،
حكم كننده ميان ما وشما در قيامت خداوند است. در اين بين به خا طر آوردن سرهاي شهداء كه سر امام عليه السلام هم در ميانشان بود هيا هوي عظيمي بر خاست.
وسرهاي شهداء را كه بر فرازني بود آوردند پيشا پيش آنها سر مقدس حضرت امام حسين(ع) بود.
وَ هُو رَأسُ زُهَرِيُّ قَمَريُّ اَشْبَهُ
الْخَلْقِ بِرَسُولِ اللهِ وَ لِحْيَتُهُ كسَوادِ
السَّبْحِ قَدْ اَتَّصَلَ بِهِ الخَضابُ و
وَجْهُهُ دارَهُ قَمَرِ طالِعٍ وَالرّيحُ
تَلْعَبُ بِهايَميناًوشِمالاً
وآن سري بود تا بنده ودرخشنده مانند بدر منيروشبيه ترين مردم بود به رسولخدا(ص) وموي صورت حضرت به برگ نيل خضاب شده بود وشعثه طلعتش چون ماه بر دميده وبا د هم موي صورتش را ازدست راست وچپ مي جنبا ند
زينب عليها السلام با ديدن سر برادر بر نيزه پيشاني به چوب مقدم محمل زد، تا جايي كه خون از زير مقنعه اش جاري گرديد اين بار سر برادررا مخاطب قرار داده و گفت:
يا هِلالاً لًمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً
غالَهُ خَسْفُهُ فَأبدا غُرُوباً
ما تَوَهَّمْتُ يا شَقيقَ فُؤادي
كانَ هذا مُقَدَّراً مَكتوباً
يا اَخي فاطِمَ الصَّغيرَهَ كَلَّمْها
فَقَدْ كادَ قَلْبُها اَن يَذوباً
يا اَخي قَلبُكَ الشَّفيقُ عَلينا
ما لَه قَدْ قَسي وَصارَ صَليباً
يا اخي لَو تَري عَلِيّاً لَدَي الأسِر
مَعَ اليُتمِ لا يُطيق وَجُوباً
كُلَّما اَوْ جَعُوهُ بِالضّربِ ناداكَ
بِذُلِّ يُغيضُ دَمْعاًسَكُوباً
يا اَخي ضَمِّه اليك و قرِّبْهُ
وَسَكِّنْ فؤادَهُ الْمَرْعُوباً
ما اَذَلَّ اليَتيم حينَ يُنادي
بِاَبيهِ وَلا يَراهُ مُجيباً
اي هلالي كه چون كامل شد دشمنش اورا بي خبر واداربه غروب كرد
اي پاره دلم گمان نمي كردم كه اين سرنوشت باشد
اي برادرم با فا طمه خرد سال سخن بكوي كه نزديك است قلبش آب شود.
برادرم دل تو براي ما مي سوخت چه شده است كه حالا نا مهربان شده است.
برادرم اي كاش علي را به هنكام اسارت مي ديدي يتيمي كه توا ناي هر كاري نبود
هر كاه اورا با زدن مي آزردند با چشماني گريان ونا توان توراصدا مي زد
برادرم اورا به آغوش بكش و به خود نزديك كن ودل ترسيده اش را آرامش بخش،
چه دل شكسته است يتيم زماني كه پدرش را صدا مي زندو جواب دهنده اي را
نمي يابد.

از این غم و غصه می سوزه سینه
سر رو دستا تنت روی زمینه
کمتر بزن دست و پا تو رو خدا
مادر داره جون دادنت رو میبینه
خودت میدونی که شامیا بدن
برا دیدن خواهرت تو امدن
اما درد من اینه که حسین من
پیش رقیه سرتو به نی زدن
| خواسته هاي حضرت زينب سلام الله عليها |
|
|

عشــق بـازی کار هر شیـاد نیـسـت ایـن شکــار دام هر صیــاد نیــست
عــاشـقی را قـابــلـیـت لازم اســــت طـالب حـق را حـقیقـت لازم اسـت
عـشـق از مـعشـوق اول سـر زنـــد تا به عـاشـق جـلوه ی دیگـر کــند
تـا بـحـدی کــه بــرد هـستــی از او سرزند صد شورش و مستـی ازاو
شـاهــد ایــن مـدعی خــواهـی اگــر بر حــسین و حـالـت او کــن نــظـر
روز عـاشـورا در آن میـدان عـشـق کـرد رو را جـانب سلـطـان عشــق
بار الـهــا ایــن ســرم ایــن پـیـکـرم ایــن عـلـمـدار رشـیـد ایــن اکــبـرم
این سکـینه ایــن رقیـه ایــن ربــاب این عروس دست وپاخون درخضاب
این من و این ساربان این شمردون این تن عریان میان خـاک و خـون
این من و ایـن ذکـر یـا رب یـا ربــم ایـن من و ایـن نـالـه هـای زیـنـبـم
پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق ای حـسین ای یکـه تـاز راه عشق
گر تو بـر من عـاشقـی ای مـحـتـرم پرده بَرکش من به تو عـاشق ترم
غـم مـخور کـه مـن خـریـدار تــوام مـشتــری بـر جـنـس بــازار تــوام
هـر چـه بـودت داده ای در راه مـا مـرحبـا صـد مرحبـا خـود هـم بیـا
خود بـیـا کـه می کـشم مـن نـاز تـو عرش و فـرشم جملـه پـا انداز تـو
لـیـک خـود تنهـا نیـا در بــزم یــار خـود بیــا و اصغــرت را هـم بـیـار
خـوش بـود در بـزم یـاران بـلـبـلـی خــاصه در منقــار او بــرگ گـلـی
خـود تـو بـلبـل گــل علـی اصـغـرت زودتــر بـشـتـــاب ســوی داورت
«مَن کـانَ باذِ فِینا مُهجَتَهُ وَ مَوَ طَّنـاً عَلی لِقاءِاللهِ نَفسَهُ فَلیَرحَـل مَعَنا»
هر کس حاضر است در راه ما خون قلبش را بدهد و به ملاقات پروردگار بشتابد
همراه کاروان ما بیاید.
آری این ندای از آن حسین هست لبیک گویان کجایی؟ ای همت ای باکری ای خرازی لبیک شما کجا ما کجا ، با که نام بسیجی را بر خود نهادیم هیچ از ب بسیج درک نکرده ایم وای بر ما وای بر عمل ما

مجید پازوکی
جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر 27 محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در 17مهر 80 بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت 3سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم.
روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک 6 کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.
هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت.
از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.
انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.
مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.
یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت و درد را با خنده پذیرایی می کرد.
پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود.
مجید در سال 70 در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.

وی در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست.
اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:
با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).
یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛ العجل العجل العجل.
به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.
آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟
ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم.
ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....
والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی
واینک۴ سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست...
باز اين اشك است كه از جادههاى دل مىگذرد و در كوير نياز ساكن مىشود . دوباره كبوترهاى محرم خيال، با خاك عرفات، تيمم مىكنند . نمىدانم! اما هر چه هست من زائر كوى حسينم . مىخواهم با زمزمههاى حسينى در صحراى عرفات، محرم درگاه خدا شوم، زير باران عرفه ...
احسان ديرينه تو را قرنها و سالهاست مردمان شناختهاند . تو هماني که كاروان را براى نجات يوسف فرود آوردي تا از چاه به جاه رسانىاش و از بندگى به سلطنت . چشم سپيد يعقوب را به ديدار يوسف روشن كردى! اى ياور ايوب كه بلا و رنج و سختى را از او دور كردى! اى آن كه دستان ابراهيم را از ذبح اسماعيل نگاه داشتى، تا وعدهات تحقق يابد! اى اجابت كننده دعاى زكريا! اى آفريننده يحيى! اى حامى يونس! که او را از شکم ماهي نجات دادي. تو را مىشناسم . اى آن كه به امر خود، دريا را براى بنىاسرائيل شكافتى و فرعون و لشكرش را در گرداب قهر خويش غرق نمودي! تو را مىشناسم . اين را نيز مىدانم که اگر بندهاى نافرمانى كند، عزلش نمىكنى . مگر نبودند ساحران كه سالها غير تو را پرستيدند و فرستادگان تو را تكذيب كردند، اما تو با آيه لطيف هدايت، از هر چه جهالت رهايشان كردى و به سمت نور رهنمايشان شدى، آى اى خدا اى بديع بى همتا، اى پاينده بىمثال، اى عالمى كه به هر كس به قدر گنجايشش، بخشيدى . من اكنون زير باران عرفه، زمزمههاى حسين (عليه السلام) اين بنده عاشق تو را زمزمه مىكنم . او كه تو را با واژههاى آسمانى اشك مىخواند و با تمام بزرگيش چه خاشعانه با تو سخن مىگويد . اين همان آغاز كربلايى شدن است ...
مهربانا! خطاهايم بزرگ شد و رسوايم نكردى . گناهانم را ديدى و پوشاندى .
اى لطيف! خرد بودم و ضعيف، روزىام دادى و نگاهم داشتى . بزرگ شدم! هنوز نمىتوانم نعمات تو را شماره كنم . اى كه بىمنت عطا مىكنى؛ آن گونه كه من در آيينه دلم لطف و احسان تو را مىبينم و تو در آيينه كردار من جرم و عصيان را . با اين همه گنهكارى راهنمايم شدى به سوى ايمان . هر چند هنوز در شكر اين همه احسان ناتوان بودم، بيمار شدم، خواندمت؛ درمان كردى . عريان بودم، پوشاندىام . گرسنه بودم، سيرم كردى . تشنه بودم، از تو سيراب شدم . ذليل بودم، عزيزم كردى . غريب بودم، آشنايم نمودي . مسكين بودم، توانگرم ساختى . و خود كريمانه، احسان آغاز نمودى . پس به راستى كه حمد و سپاس براى توست! اى خداى بىهمتا! لبهايم اكنون با طراوت دعا ترنم گرفتهاند . چشمانم در بارش توبه، امان از دست دادهاند . دل بىقرار عرفات حسين (عليه السلام) شده است! يا قديم الاحسان ما را بيامرز و دعاهايمان را مستجاب گردان که جز تو کسي را نداريم و چشم اميدمان به درگاه تو که کريم و رحيم هستي؛ مي باشد.

خليفه مقتدر عباسي در پاسخ به اعتراض بزرگان بني عباس در خصوص به تزويج در آوردن دخترش " ام الفضل " به امام جواد (ع) ،اين امام همام را اعجوبه عصر خواند و گفت : " قد اخترته لتبريزه علي كافه اهل الفضل في العلم والفضل مع صغر سنه والاعجوبه فيه بذالك " من بدان جهت وي را به دامادي خود برگزيدم كه با كمي سن در علم و فضيلت بر همه اهل زمان برتري دارد و اعجوبه اي است در علم و دانش .
بحارالانوار ،ج50، ص75 ? موسوعه الامام الجواد(ع)، ج1 ،ص360 و 363. اعيان الشيعه ،ج3 ،ص 129 .
اسقف مسيحي پس از آگاهي يافتن از علم ودانش امام جواد (ع) در مسائل پزشكي گفت :
به نظر مي رسد اين شخص " امام جواد (ع) " پيامبري از نسل پيامبران است .
المناقب لابن شهر آشوب ،ج4 ،ص389 -موسوعه الامام الجواد (ع) ،ج1 ،ص362.
او در علم و تقوي ،پرهيزگاري و سخاوت چون پدر بزرگوارش "امام رضا (ع) " و دنباله رو او بود.
تذكره الخواص ،ص202 ? الامام جواد (ع) ،ص72 .
كشف الغمه ،ج2 ،ص186 ? سرورالفؤاد ،ص40 .

بسم رب الشهدا
دیده خونین اکر دارد دلم
از غبار تن خبر دارد دلم
مانده در زندان ،تن چون مرغ عشق
شوق پروازی دگر دارد دلم
شاخه هایش در هوای وصل دوست
ریشه در خون جگر دارد دلم
دوستان رفنتد و تنها مانده ام
زخم ها بر بال و پر دارد دلم
دیگر از بیهوده ماندن خسته ام
طعم خونین خطر دارد دلم
ای خوشا مردن به پیش پای دوست
آرزویش را به سر دارد دلم

چرا در سینه دلتنگی ، دل من؟
ز پا افتاده چون سنگی، دل من
بیا با خون گلها بیعتی من
تو با آلاله هم رنگی دل من
مرا مجنون و شیدا کردی ای دل
اسیر عشق لیلا کردی ای دل
خوشا وصل و خوشا وصل و خوشا وصل
ره گم کرده پیدا کردی ای دل
گیج میخورد دلم، پشت خاکریرها
مصر آرزو کجاست ،آه ! ای عزیزها؟
راه اسمان هنوز ، ناگشوده مانده است
کی به نور می رسد ، دست این گریزها ؟
انتظار میکشند ، رویشی دوباره را
شعله های ساکت ِ ،آخرین ستیزها
بوی مرگ میدهد، بوی آب و دانه نیز
کوچه های بی شهید ، شهر دشنه تیزها
چفیه ها چاک چاک ، خاک میخوردند ما
سالها مانده ایم ، دلخوش چه چیزها
مشت های آهنین ، خطبه های اتشین
اشتراک دردها ، انحصار میزها

حاج همت
تشنه تشنه سوختیم ، طاقتی نمانده بود
از حماسه ها به جز جراحتی نمانده بود
آسمان شکست و ماه ، نخل را وداع کرد
صبح را دریغ و درد رغبتی نمانده بود
باز فتنه می وزید در مشام دشتها
فرصتی برای استراحتی نمانده بود
کوه میگریخت ، خیبری دوباره می رسید
آه ! در قلندران جسارتی نمانده بود
یا که ذوالفقار در نیام قوم ما نبود
با که بود و شور حاج همتی نمانده بود

فراتر از کتاب تاریخ
« یاد بود میرزا کوچک خان جنگلی»
|
|
میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و در مدرسه جامع آن شهر، مقدمات علوم دینی را آموخت.
او در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادیخواهان پیوست و برای سرکوبی محمد علی شاه روانه تهران شد.
همزمان با اوجگیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادیخواهان رشت، کانونی به نام «مجلس اتحاد» تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادیخواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست.
در سال 1294 شمسی، به جای «مجلس اتحاد»، «هیأت اتحاد اسلام» در رشت تشکیل گردید که یک گروه هفده نفری بود. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند و میرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود. این هیأت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و پس از چندی میرزا کوچک خان رهبری آنرا به عهده گرفت. پس از چندی هیأت اسلام به کمیته اتحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافتند و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان، قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته اتحاد اسلام درآمد. این کمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.
میرزا کوچک خان، رهبر نهضت جنگل یک روحانی و مرد دین بود. او انقلاب جنگل و همه مظاهر آن را از دریچه اندیشه های سیاسی که از اسلام آموخته بود، می نگریست. او یک باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه راهها را آزمود و پس از یأس از آنها وارد عمل شد و مردانه پا به صحنه کارزار نهاد .
او شاهد به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شرکت کرد، او با مشاهده اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شرکت نموده، با قوای استبداد جنگید .

علی رغم تلاشی که در تحریف چهره میرزا به عمل آمده، به شهادت تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای خارجی در صحنه سیاست و اقتصاد کشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته، وضع آشفته تر گیلان و بی کفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود که این روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه کارزار کشاند .
نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد. سپس با شخصیتهای با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام کرد و یادآور شد که میرزا کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند، مگر وقتی که مطمئن باشد افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند

بسم رب
من زپا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها ، افتادن آوا ، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را

از کمر افتادن آلاله افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
گردش تابوتهای بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر ،خالی از هر سر نشین
در خیابان حنون ، در کوچه دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!!!!!!!!
کرده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز
سروها را دیده ام در فصل های مبتذل
خسته و سر در گریبان با عصا زیر بغل
تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دل بستتگی ها داده اند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند

گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!!!!!!!!
ماجرا این است ، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
پشت این ویرانه های ذهن شهری هست نیست؟
زهر این دلمرگی را پادزهری هست؟ نیست
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آئینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آئینه ها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد ؟:
ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد؟
از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد؟

بسم رب الشهید
چقدر شهید ................!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می پرسم شهید ؟ می گوید جنگ تمام شده است . خدا امواتتان را بیامرزد . کی دست از سر این پرنده ها بر میدارید پرنده ها رفتند
می پرسم میدان شهید ؟؟ تمام نشده میگویید : شهر بوی مرده گرفته چقدر محله . چقدر خیابان چقدر میدان چقدر ...
و شهر تاریک می زند

چه زیبا به عکس شهدا نگاه میکنیم و برعکس شهدا عمل میکنیم.
خدایا این فراری رو دریاب ماه رمضان هم استفاده نکرده
خدایا تو منو نجات بده
مرغ باغ ملکوتم ............
اِلهى لا تُؤَدِّبْنى بِعُقوُبَتِكَ وَلا تَمْكُرْ بى فى
خدايا مرا به مجازات و عقوبتت ادب مكن و مكر مكن به من
حيلَتِكَ مِنْ اَيْنَ لِىَ الْخَيْرُ يا رَبِّ وَلا يوُجَدُ اِلاّ مِنْ عِنْدِكَ وَمِنْ اَيْنَ
با حيله ات از كجا خيرى بدست آورم اى پروردگار من با اينكه خيرى يافت نشود جز در پيش تو و از كجا
لِىَ النَّجاةُ وَلا تُسْتَطاعُ اِلاّ بِكَ لاَ الَّذى اَحْسَنَ اسْتَغْنى عَنْ عَوْنِكَ
نجاتى برايم باشد با اينكه نجاتى نتوان يافت جز به كمك تو نه آن كس كه نيكى كند بى نياز است از كمك تو
وَرَحْمَتِكَ وَلاَ الَّذى اَسآءَ وَاجْتَرَءَ عَلَيْكَ وَلَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ
و رحمتت و نه آنكس كه بد كند و دليرى بر تو كند و خوشنوديت نجويد از تحت قدرت تو بيرون رود
کجاست یه آشنا که مرا آدم کند.
باید فرهنگ شهادت طلبی در ملت انقلابی ما رسوخ کند.
امام خامنه ای
سلام رفقا
این بار شهادت رو در لحظه وصل به دوست برای شما از زبان کسی های که نظاره میکردن رو برای شما بازگو می کنم.
روایت اول
تو اوج کربلا پنچ تو تاریکی صحرا ، بچه های تخریب نشد خوب معبر رو باز کنن همینطور که پیش می رفتیم یکی از مین های خورشیدی روشن میشه همه گیج و مبهوت که چی کار کنیم . یهو یه بسیجی کلاه آهنی خودش میزار رو مین بچه ها یه نفس راحت می کشن اما نه کلاه آب شد اون بسیجی دستش رو میزاره بوی سوختن دست و مو های دستش کل صحرا رو در بر میگیره اشک من در امده بود داد میزدم که دست رو بکش اما اون لب خند می زد . دستش تا آرنج سوخت دید بازم کم هست روی مین خوابید اشاره کرد برید بچه برید تا چشم های اشکبار رفتم . وقتی عملیات تموم شد برگشتم دیدم هنوز اونجا هست مین حتی از ان وره بدن در امده و حتی یه داد کوچیک هم نزده
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

روایت دوم
عملیات فتح ماووت بود تو اوج سرما که بعضیها شهید شدن بر اثر سرما ،عراق پاتک سختی زده بود ما هم خیلی تحمل می کردیم. یهو دیدم محسن دستش ترکش خورد دستش به یه رگ بند شد من دادم در امد ولی اون اصلا حرف نمیزد خنده می کرد یه صحنه دیدم من دیگه حالم بد شد حتی می خواستم بمیرم ، دیدم محسن دستی که به یه رگ بند بود رو گذاشت زیره پاش و کشید دستش جدا شد . من اشکم در امد می دیدم از اوج سرما خون های دست محسن تبدیل به قندیل میشه و به زمین میریزه
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
روایت سوم
شب عملیات بود با سید بچه محلمون داشتم حرف میزدم یهو دیدم سید رفت اون کنار رو به صحرا پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا داد زدم سید چی کار می کنی شهید میشی بعد جنازت برنمیگیرده گفت : دارم شهوت شهادت رو نو خودم می خشکنم من که تعجب کردم گفتم شهودت شهادت چه صیغی هست گفت الان داشتم فکر میکردم میرم شهید میشم بعد یه مجلس خوب میگیرن تشیع جنازه خوبی میکنن خوشحال شدم . ولی من دارم برای خدا میرم اینا برای خدا نبود برای همین هم دارم شهودت شهادت رو می کشم . هنوز جنازه سید باز نگشت.
به خدا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!
روایت چهارم
تو سنگر نشته بودیم با بچه های گردان کمیل به شوخی گفتم بجه های چطوری دوست دارید شهید شید .
ممد گفت من دوست دارم یه تیره بخوره بهم تموم
حسین گفت دوست دارم دوتا پام قطع شه بعد شهید شم
علی گفت بی سر می خوام برم من
یهو فرمانده امد گفت من میخوام پودر شم
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
روایت پنجم
تو طلایه بودیم عراق مارو محاصره کرده بود خیلی تشنه بودیم فقط یه راه به هور بود که اون هم از سه راه شهادت تا هور رو میدان مین زده بودن ،بچه ها دیدن راهی ندارن از یه طرف گلوله های مستقیم از یه طرف هم تشنگی عراق تو یه ساعت ۸۰۰۰گلوله به طوری گلوله گلوله رو خنثی می کرد تو هوا دل رو زدیم به دریا رفتیم تو میدون مین طاها وایسا برات مثال بزن تا بهتر درک کنی دیدی وقتی میخوای کباب بزنی این گرده های زغال قرمز پخش میشه تو هوا ترکش هم این طوری بود بچه های همه یا سر می رفت یا دست یا پا بعضی ها یه مامانی بودن حضرت زهرایی میرفتن ترکش به کمر می خورد پر میکشیدن .
بچه ها این راوی که برام گفت خودش ۳۶۰ترکش تو بدنش هست معرف بوده به آبکش.
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
معلمی از تبار کربلا ،فرزندا زهرا عاشق دلبری به نام علی
شیر دره خمینی حضرت عاشق حاج محمد ابراهیم همت

ای زمین از رملها ،ای ماسه ها ای تگرگ تق تق قناسه ها
جمعی از ما بارها سر داده ایم عده ای از ما برادر داده ایم
منک نامم نام این مردم شده است گردبادی در گلویم گ شده است
من هبوط آرزو را دیده ام من تمام مرگ را چرخیده ام
آنگه اینجا چشم در چشم شماست روزگری خویشتن را می نواخت
من غرور آخرین پروانه ام باز من دیوانه ام دیوانه ام
ئر کویر مرگ شرجی مانده ام از جماعت من بسیجی مانده ام
حاج همت :
من در پوتین بسیجی ها آب می خورم میگفت و میگریست .
خواب دیدم خواب مردی سرخ پوش
مثل موجی خط شکن توفان به دوش
آنگه چشمش نیمه شب خونابه ریخت
صبح ،خونش گرم در چزابه ریخت


