تبليغاتX
گل جنت

كو جهان آرا

قطعه اى براى سردار شهيد محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر

تو مرا تا اوج هفت زيبايى بردى و بر گلبرگ سرخ شقايق ها نشاندى. از مهربانى گفتى و از عطوفت و اميد و طلوع سپيده. تو مرا زير بال چكاوكى نشاندى و با سكوت صنوبران همراه كردى. تو دوست داشتى كه با چلچله ها هم آواز شوى و با پرستوها را از باغهاى يأس بچينى. تو مى خواستى كه بر بال ابرها بنشينى و همركاب آنها بر جنگل و سبزه زاران ببارى. كوهها فرياد مى زدند و تو را مى طلبيدند. بر بارگاه هر كدام حلقه اى ازعشق آويختى كه مبادا آسمان ترك بردارد. آغوش نسيم هميشه به روى تو باز بود. تو مى گفتى بيا بعد از كوچ بهار به آلاچيق شبنم ها هجرت كنيم. تو مى گفتى كه تا تولد گل سرخ، هنوز چند بهار مانده است و تا تولد سپيده بايد چندين شقايق ديگر نيز بسوزند. تو مى گفتى كه تا رسيدن شاپركها هنوز چند كوچه انتظار مانده است. تو بر شاخه هر درخت آشيانه مهر داشتى و بر سبزه زار هر دشتى يادى جاودانه و چشمن جنگل را تو خراب مى كردى. تو مى گفتى دشت از احساس گلها تهى شده است آسمان مى گريست كوهها مى ناليدند و رودها زمزمه هاى امواج را فرياد مى زدند. تو مى دانستى كه امسال بهار نمى آيد. اما سرتاسر روز را با گل سرخ هميشه منتظر قاصدك بودى تو مرا به كوچاندن عادت دادى. تو مرا با اشك تنها بودن خو دادى و گريه را مهمان ناخوانده ام كردى تو مرا به كوچه هاى باران بردى و روح صداقت را به جانم تزريق كردى.

مبارك‌ باد (فتح‌ خرمشهر) بر فرماندهان‌ قدرتمند كه‌ چنين فرماندهان‌ ‌ فداكاراي‌ هستند كه‌ ستاره‌ درخشنده‌ پيروزيهاي‌ آنان‌ بر تارك‌ تاريخ‌ تا نفخ‌ صور نور افشاني‌ خواهد كرد. و مبارك‌ باد بر ملت‌ عظيم‌الشان‌ ايران‌ اينچنين‌ فرزندان‌ سلحشور و جان‌ بركفي‌ كه‌ نام‌ آنان‌ و كشورشان‌ را جاويدان‌ كردند. و مبارك‌ باد بر اسلام‌ بزرگ‌ اين‌ متابعاني‌ كه‌ در دوجبهه‌ جنگ‌ با دشمن‌ باطني‌ و دشمنان‌ ظاهري‌ پيروزمندانه‌ و سرافراز امتحان‌ خويش‌ را دادند و براي‌ اسلام‌ سرافرازي‌ آفريدند.

حضرت امام خميني قدس سره الشريف
صحيفه امام ـ جلد 16 ـ صفحه 258

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 19:18 | لینک  | 

امروز با شهید زین الدین صفا کنید

 

● آقا مهدي الان وقت ازدواج شماست

يك روز به آقا مهدي گفتم : آقا مهدي الان وقت ازدواج شماست چرا دست به كار نمي شوي؟ گفت راستش تا به حال فكر اينجا رو نكرده بودم ما كه با جنگ ازدواج كرده ايم گفتم اگر اينطور فكر مي كني معلوم نيست اين جنگ چند سال طول كشيد ديگر چيزي نگفت.ولي يك روز آمد و گفت فلاني من حاضرم ازدواج كنم اما يك دختري باشه كه بتونه با ما زندگي كنه چون ماها كه مرد جنگيم كمتر دختري حاضر ميشه سختيهايمان را تحمل كند.آشنايمان دختر بسيار محترمه اي بود كه او را خدمت ايشان معرفي كردم صحبتهايي هم شد آقا مهدي پسنديد. پس از چندي آمد و گفت :آقا رحمت اجازه بدهيد پدرم و مادرم هم بيايند ايشان را ببينند. تماس گرفتم آنها هم آمدند و ديدند. گويا نپسنديدند. وقتي از آقا مهدي سئوال كردم جمله اي گفت كه مرا منقلب كرد گفت:"راستش دخترخوبي است اما مي خواهم كسي باشد كه پدر و مادرم هم قبول داشته باشند چون اين دختر بعد از من بايد پيش پدرم و مادرم زندگي كند پس آنها بايد بپسندند ". مثل برق گرفته ها مانده بودم هاج و واج نگاهش مي كردم زبانم بند آمده بود به خود مي گفتم :خدايا ما كجاي كاريم و او كجا؟ما به سير طبيعي زندگي مي انديشيم و او از آغاز به پايان كار خويش...."

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 13:6 | لینک  | 

هو

با صداي گريه‌اش بيدار شدم. نيمه شب بود و فضاي خانه لبريز از شميم آسماني گريه‌هاي علي. باران اشك توانايي حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صداي گريه‌اش آرامتر شد و در حالي كه همچنان مي‌لرزيد، گفت: «خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه در آن است، با ماشين مي‌روم در حالي كه برگه مأموريت نداشتم و اين مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه اين ماشين را بدون برگه مأموريت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفيدي آمدند در حالي كه شال سبزي بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشين پياده شوم. از خوشحالي ديدار، متحير مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پياده شدم. برگه كاغذي به دستم دادند و فرمودند: «اين برگه مأموريت شماست. مي‌توانيد برويد.» من هم سوار ماشين شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علي صبح روز بعد راهي سپاه شد و وقتي از آنجا برگشت به او مأموريت داده بودند كه به عنوان فرمانده گردانهاي شهيد قاضي و شهيد مدني به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموريت به جبهه رفت.

 

منبع:كتاب ستاره بدر

راوي:برادر شهيد

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 20:41 | لینک  | 

 

 

یاد مادر در جبهه ها بخیر

چی صفایی داشت در جبهه ها یاد بی بی زهرا(س)

بقع ....

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 19:37 | لینک  | 

روايت اول : حميد داودآبادي
هوا خنك بود. خب پائيز بود. پائيز سال 1365. همه نيروهاي لشكر27 محمد رسول‌ا... (ص)  در «اردوگاه كرخه» مستقر بودند. محل استقرار بچه هاي گردان تخريب با اردوگاه لشكر مقداري فاصله داشت. آن روز مي خواستم به آنجا بروم تا به چندتا از بچه محلهايمان سر بزنم . كنار جاده خاكي ايستاده بودم كه ديدم يك اتوبوس از طرف تداركات و خدمات كه حمام و ... هم آنجا بود ، مي آيد . نزديك كه شد ، دست بلندكردم كه ايستاد . بلافاصله در باز شد و مرد جواني كه ظاهرا صورتش را با ماشين تراشيده بود ، نمايان شد . تا گفتم :
برادر كجا ميرين ؟
همون صورت تراشيده گفت :
   - مي ريم صفا ... كوچه وفا ... پلاك هزارش ... اهلشي بيا بالا ...
جا خوردم . آخه اين لات بازي ها توي جبهه رسم نبود . مجبوري سوار شدم . غير از او و راننده ، كس ديگري توي ماشين نبود . به چشمهاي صورت تراشيده كه زل زدم ، احساس كردم خيلي آشناست . هر چه فكر كردم نتوانستم او را به ياد بياورم . اتوبوس توي دست اندازهاي جاده شني ، بالا و پائين مي شد و او همچنان مي خنديد و با همان لفظ حرف مي زد . انگار كه مي خواست شخصيتش را زير آن چهره پنهان كند .
وقتي ديد بدجوري نگاهش مي كنم ، با خنده اي گفت :
مشتي ... مارو نشناختي ؟
جواب من همچنان منفي بود ، كه گفت :
-  بابا اين منم حاج محسن ...
حاج محسن؟ كدام حاج محسن؟ من كه حاج محسني با اين قيافه نمي‌شناسم. فهميد كه هنوز نشناختمش، ادامه داد :
   - منم حاج محسن دين شعاري ...
جل الخالق ! به حق چيزهاي نديده ! « حاج محسن دين شعاري » معاون گردان تخريب ؟ آن هم با اين قيافه ؟ پس آن همه ريش انبوه حنايي رنگ چي شد ؟!

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 21:45 | لینک  | 

سلام رفقا

امروز دلم هوای ریئس جمهور مریوان رو کرده دلم هوای فرمانده

عاشقا رو کرده دلم هوای فرمانده که در دوکوهه نامش گره خورده

آری ای کسانی که خود را عاشق می خوانید

آیا اسم حاج احمد متوسلیان را شنیده اید؟

آیا چشمتان تاحال نور چشم امام زمان را دیده است که

می خواهی خود ام را ببینی ؟

آری ای دوست ابتدا باید نور چشمش شوی تا لایق دیدارش شوی.

آری هنوز کردستان متحیر محبتهای حاجی است

آری هنوز مردهای و زنهای کردستان چشم به راه تا وقتی

که پرستوی خمینی به دیار خامنه ای بیاید

و ما . ما جامندگان از قافله با دیدن این پرستو امیدی در خود ببینیم .

نجوا با شهدا

اهای حاجی مارو پشت این قافله نکشن بخدا تاب و تحمل

رفتن رو ندارم

رفقا میدنی نقطه ضعف شهدا کجاست؟ ؟آره می دونی

من بگم

می دونی تمام پسرهای عالم مامانی هستن

شهدارو به مامان شون قسم بده

ای شهید تورا به جان فاطمه الزهرا(س) قسم نگذار نگذار

تابلوی شهدا شرمنده ایم را در محشر به دوش خود بکشانم

این چنین عشاق رفتند

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد
زهری که رسد همچو عسل باید خورد

خدایا این نجواها را از من نگیر  نگیر  نگیر  نگیر  نگیر  نگیر

گل یادتون نره عاشقا

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 13:22 | لینک  | 

سلام رفقا خوبین

امروز می خوایم بریم کربلا . کسی میاد

مسافرکش هم آشناست . لقبش سید الشهدای سپاه و شهید بهشتی سپاه و عیسی کردستان

بگم  کی؟  آقا محمد بروجردی

عزیز چهار تا جا بیشتر نداریم  شما بیا آره شما نوبت شماست

نگاه کن نگاه کن آقا  محمد امد .

سلام حاجی خوبی  بابا دلمون برات تنگ شده بود کجایی؟

آقا محمد: سلام بچه بسیجی پیدات نبود کجایی شنیدم دنیایی شودی

من: نه حاجی  هستیم زیر سایه شما

من : حاجی یه سه و چهارتا مسافر دارم می بری ؟

حاجی: آره سوار شید

رفقا یا علی سری سوار شید  که دیر شد

تو ماشین

من: حاجی بابا این پیکان مدل ۵۷ بده یه سمند بگیر این راه نمی ره که

حاجی : بچه مارو دنیایی نکن

من: نه حاجی به خدا وام هم می دن حال می ده تازه ضبطش هم سی دی می خوره

هلالی بزای  حال کن  این چی می زاری آهنگران مدل ۶۱ و ۶۲

حاجی با جدیت گفت : بچه ما با این حال می کنیم ناراحتی برو پایین

من: با ترس گفتم : نه حاجی  شوخی کردم

اخه می دونی حاجی گلادیاتور امام زمان هست می زنه مارو ناقص می کنه

رفقا انجا رو ببینید حاج ابراهیم

من: سلام حاجی بابا دلم برات پر کشیده کجایی؟

حاج ابراهیم: سلام طاها  دل من هم برات تنگ شده کجایی بچه خبرهای بدی شنیدم

من: چی شده حاجی

حاج ابراهیم : شنیدم دنیایی شدی . گناه می کنی؟

من : حاجی شرمنده درستش می کنم

من: حاجی موتورو عوض کن یه ماشین بگیر با رفقا بیایم

حاج ابراهیم : گرفتم یه تویتای با حال سفارشی امام زمان

من: بابا ایول چی هست کمری هست؟

حاج ابراهیم  با خنده گفت : نه بابا یه تویتای مدل ۶۱

من: حاجی دیر شده ما می ریم زیارت امری باشه؟

حاج ابراهیم : نه برو به سلامت

من : یا علی حاجی دعا کن

خوب رفقا رسیدیم به شهر سری زیارت کنید که دیر شده

اول برید حرم سقا که اذن دخول بدن

خوب رفقا الان شیش گوشه یه صفای دیگه داره

عکس جدید از حرم

سری نماز رو بخون که دیر شد

حاجی محمد: طاها رفقاتو جمع کن بریم

باشه حاجی الان

عزیز سری بودو که دیره

من: حاجی روشن کن که بریم  همه امدن

بابا گریه نکن هفته بعد میام

اره

رفقا کسای که جا مندن

با تاکسی بیان میدن مین

یا علی رفقا گل یادتون نره

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 20:9 | لینک  | 

وعد من که یه پست می زارم که تو دل شما رخنه کنه

و شما رو عاشق دیار عشاق کنه

رفقا یه کم به خودمون برسیم به خودمون  فکر کنیم.

من فکر مردم خودمو شکافتم این شود

دلم گرفته بعد ۱۹ سال زندگی تازه فهمیدم هیچ هستم و گناه من از معصیتم بیشتر

به قول رفقا نمک خوردم نمکدان را شکسته

شما چی....؟

ولی می خوام آدم شم می خوام دل امام زمان رو خوشحال کنم

بعضیا می گن نمی شه شهر ما پر گناه پر ....

من جواب تونو بدم آره رفیق بدم  ولی شرط داره  شرطش اینه که به خدا قول بدی

به امام زمان قول بدی که به این حرف من عمل کنی

قول..... آفرین

گل نیلوفر می دونی چه گلی هست گلی هست که توی باتلاق می روی

رفقا بیایم مثه این گل یاشم

وقتی امام زمان به شهر ما نگاه می کنه از دیدن این گلها لذت ببر

جا نزانی بمون  بمون تا قامت امام زمان خم نشه

رفقا بیایم مثه اینا بشیم

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرق گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

A poster for sale at Golestan-e Shohada

حالا حرف این پست درباره شهید :

داشت یادم می رفت

ما زمینیها که هیچ ملکوتیان هم از درک ایثار این رزمندگان عاجزن 

اصلآ خدا استعداد فهمش را به ملکوتیان نداده که بفیمند این زمینیهای ایثارگر چی می کنند.

ای آفتاب آیینه دار جمال تو

مشک سیاه مجمره گردان خال تو 

شهید زین الدین

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی جانان می روی مستانه شو مستانه شو

شهید باکری

عشقبازی در جهان بد نامی بسیار دارد

باید از جان بگذرد هر کس که میل یار دارد

شهید بابائی

به فرزندان ما فرهنگ زیبای خودمان را یاد بدهیم

شهید خرازی

سیصد گل سرخ یک گل نصرانی

ما را ز سر بریدن می ترسانی

ما گر ز سر بریدن می ترسیدم

در محفل عاشقان نمی رخصیدیم

شهید همت

اینها برای گلهای بهشتی

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 13:37 | لینک  | 

یه پست دارم می زارم که تو دل هر کسی جا وا کنه

تا عاشق هست این تو ذهنش هست

منتظر باشد

بیا بیا ببین این دل واپسیرو

بسیجان مرغان آغشته به عشقی هستند که در این دنیا جایگاه ندارند.

آنقدر  خوب عزیزی که به هنگام وداع

حیفم آمد که تو را دست خدا بسپارم

عزیزان رفتند ... ما کی میرویم ؟ اصلاً راه آنها را می رویم تا به آنان بپیوندیم ؟!!!

این هم مال   شما    آقا مهدی زین الدین

آه آه شوقآ الی من یرانی و ما اراه

آه آه که چقدر مشتاق هستم به کسی که مرا می بیند . من او را نمی بینم.

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 22:39 | لینک  | 

کدامین اندیشه ها خونهای پاکتان را به جوش آورده که فریاد جاودانه تان را چون تیری

فروزان بر قلب است.

شب روشنی می دهد .

   بگویید

                          کدامین کس عشق را:

این واژه عزیز و ناب را در رگهایتان جاری کرده است

که سینه هایتان بوی بهشت میدهد

شهادت چیدن گل است به دست پروردگار برای خوش بو  کردن عرش الهی .

تا یار که را خواهد میلش به که باشد

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 22:23 | لینک  | 

خوشم که جوهر عشق تو در سرشت من است

محبت تو همان خط سرنوشت من است

گناه کارم و از بارگاه لطف حسین

کجا روم بخدا کربلا بهشت من است.

خدایا هنوز اسیر نفس شیطانی ام و بندهای اسارت وجودم را به رنجیر کشیده اند و در جبهه ای به وسعت آسمان رهایم نموده اند و می خواهم شراره  وجودم را در شهادت خلاصه کنم.

ما تابوتهای سرخ را تا قیامت بر شانه های پر قدرت و استوار خودمان می کشیم و خود  نیز در تابوتها می نشینیم

 

گر خسته می خری ما سخت خسته ایم

گر دل شکسته می خری ما شکسته ایم

لطف تو می گشاید اگر کار بسته است

ما پای خود به دست خود ای دوست بسته ایم

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 18:53 | لینک  |