تبليغاتX
گل جنت


روزی از سر درد و شکوائیه ، در ضمیر خویش و در عالم نیک اندیشی ، با خود عهد و پیمانی بستم و تصمیم گرفتم که هر چه را دیدم و شنیدم بگویم (( خیر است انشاالله )) ، پس تو هم با من بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر شنیدی اسامی شهدا و واژه های ایثار و شهادت و ایمان و ... بر روی پلاکهای شهرداری و بر سر کوچه ها و خیابانها سنگینی می کند و موجب دلگیری و افسردگی مردم می شود ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی که زیبا سازی شهر باعث شده که شعارهای انقلاب محو شده و شعارهای گلد استار و ناسیونال و ... چهره ی شهر ما و خانه ی ما را به خود گرفته ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی که روسری ها هر روز کوچتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر ، اگر دیدی که در طول سالهای انقلاب تنها هنگام انتخابات ، سمینار بسیج آن هم بدون حضور بسیجی ، برپا می شود ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی برای زیبا سازی شهرها روزانه دهها میلیون خرج می شود اما برای تعویض سنگ قبر فرسوده ی شهدای گمنام با کمبود بودجه مواجهیم ، فقط آهی بکش و بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر شنیدی که در جراید نوشته اند که در بحبوحه ی جنگ ، ساختمان 700میلیون تومانی حج و اوقاف ساخته می شود ، اما در جبهه های ما تیر آهن ، سیمان ، الوار چوبی و بلوکهای سیمانی و ... به آسانی یافت نمی شد ، تا سنگر مقاومی برای رزمندگان باشد ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی که بسیجی در پیچ و خم روزمره ی زندگی به فراموشی سپرده شده است ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی حزب الله در ام القرای اسلامی و در قلب تپنده ی جهان اسلام ، در اوج مظلومیت است و تنها به راه خویش ادامه می دهد ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر دیدی که مجرمان و متهمان به جرم خیانت ، فساد ، اختلاس ، و اهانت به مقام شامخ ولایت ، به امید عفو در زندان و در کمین خیانت مجددند ، بگو (( خیر است انشاالله ))

اگر شنیدی که باید مدیران و مسئولان را برای دستیابی به اهداف اقتصادی به رفاه کامل رسانید و دستشان را باز گذاشت ، بگو (( عدالت چه زیباست )) و یادت نرود که بگویی (( خیر است انشاالله ))

و اگر اطلاع یافتی که مرا به جرم گفتن حقایق مورد مؤاخذه و سرزنش و تحقیر قرار دادند ، بگو(( خیر است انشاالله )) 

اگر .......

ولی امروز در هر کجای این سرزمین خونین اسلامی ، اگر دیدی که حقیقت به مسلخ مصلحت می رود ، دیگر نگو (( خیر است انشاالله )) بلکه بگو

(( اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان ))   


نوشته شده توسط طاها  در ساعت 20:19 | لینک 

خاطرات ۸ سال نور  این بار حاج همت و حمید باکری ساواکی

ماجرا این است:

مهدی { باکری }را به جسله دعوت کردن و او نمی تواند برود. حمید { باکری }بایستی جورش رابکشد . وارد جلسه شد ، رئیس جلسه هنوز نیامده بود. می گفتند بردار همت هست بالاخره آمد . همه به احترامش برخاستند جلسه  شروع شد . حمید خیره شد به همت . گویی این دو همدیگر را دیده بودند قیافه آشنا بودند. گاه از نگاه هم فرار می کردند و گاه خیره می شدند . اواخر جلسهبود که همدیگر را شناختند.

جلسه که تمام شد . حمید به طرف همت رفت .

من ...، من خیال می کردم شما ساواکی هستید!

منهم خیال می کردم شما ساواکی هستید !

به مرز ترکیه که رسید ، باید کم کم با خاک سوریه وداع می کرد. حمید می خواست یک نگاهاز پشت سر به سوریه بیندازد . چه کسی می دانست، شاید این آخرین سفراو باشد .

به پشتسر نگاهی کرد ، پسری جوان و لاغری را دید که به او خیره شده بود. فوری صورتش را برگرداند. چه کسی می توانست باشد چرا به حمید خیره شده بود . حمید ،بار دیگر ، نیم نگاهی کرد . او هم نگاه خود را گریزاند یعنی چه؟ چه کسی بود؟ هر چه بود مشکوک بود نکند! نکند فهمیده باشند.

  تا مرز بازرگان چند بار نگاههایشان به هم خورده بود. و هر بار سریعتر از بار قبل ، نگاههایشان را دزدیده بودند. شک حمسد داشت به یقین تبدیل می شد . بایستی فرار می کرد.

خدایا پس این بازرگان کجاست؟

حمید مرز بازرکان را که پشت سر گذاشت ، دیگرسوار شدن به اتوبوس مصلحت نیست . اتومبیل های سواریمنتظر بودند . حمید سوار شد. از پنجره که بیرون را نگاه می کرد آن جوان را دید، که او هم سوار اتوبوس نشد و سواریک اتومبیل شخصی شد.

دیگر هیچ جای شکی نبود .

آقای راننده ،اگر ممکن هست من دراین بیراهه به یک روستا خواهم رفت . لطفآ مرا به آنجا برسانید.

راه و بیراهه که رفت دیگر کسی تعقیبش نمی کرد.

خوب از دست ساواکی ها فرار کردم. و چه راحت بود!

و حالا که جریان را به مهدی می گفت و دلش آرام گرفت .

پس قضیه این هست !

آره من فکر می کردم آقای همت ساواکی هست واو هم در طول لین مدت فکر می کرده من ساواکی هستم. اما غافل از اینکه من و او همکار بوده ایم . او از من می گریخته و من از او .

آخر جلسه گفتم : ( آقای همت من خیال می کردم شما ساواکی هستید ) . و او هم  گفت : من هم فکر می کردم شما ساواکی هستید.

مهدی گفت:

این که جای بحث نداره اصلآ هر دوتایتان ساواکی هستید.

و خنده جاری شد.

محمد علی  قهرمانی

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 11:59 | لینک  | 

سلام

امام خامنه ای :

معبث سرچشمه جوشان فضل برکت الهی برای انسان های در طول تاریخ است .

تبرکت می گم مبعث پیامبر مهربانی رو به حضرت بقیه الله و به عشق تموم بسیجی ها و خدمت شما دوست گرامی انشالله موفق باشیم درپناه اسلام.

۲۸ رجب

کاروانی از شقایق هر زمان آید به یادم

من که در یک نیمه روزی هستیم از دست دادم

کاروان حسین در راه کربلا شروع به رفتن کرد .

برای بچه های اهل اشاره

کاروان                                 کودکان                                                     عباس

کاروان                                  زینب                                                       عباس

کاروان                                   حسین                                                   عباس

کاروان                                   علی اکبر                                                نگاه عباس

کاروان                                   رقیه                                                       عباس

کاروان                                   علی اصغر                                            دل رباب

کاروان                                    نرو  نرو 

کربلا  آخر از عشق تو می میرم

پشت قافله می کشانیم

سوی نیزه ها می دوانیم

من کبوترم خسته بال و پر

یک سفر مرا کربلا ببر

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین

آقا آرزو به دل نشیم ما

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 13:9 | لینک  | 

مردی در مدینه با امام موسی کاظم علیه السلام دشمنی می کرد و هر گاه امام را می‌دید به او و جد بزرگوارش، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، دشنام می‌داد.
روزی جمعی از یاران امام گفتند:« اجازه بدهید این فاجر ناسزاگو را به سزای عملش برسانیم.»
امام آنان را به شدّت نهی کرد و پرسید:« او اکنون کجاست و چه می‌کند؟ »
گفتند:« بیرون مدینه کشاورزی می کند. »
امام بر مرکب خود سوار شد و به مزرعه مرد رفت. هنگامی که وارد مزرعه شد، مرد داد زد:« کجا می آیی؟ مزرعه مرا خراب کردی! »
امام اعتنایی نفرمود، وقتی نزدیکش رسید، پیاده شد، نشست و با وی احوال‌پرسی کرد، سپس فرمود:« چقدر در این مزرعه سرمایه گذاری کرده ای؟ »
گفت:« صددینار. »
امام فرمود:« امید داری چقدر سود کنی؟ »
گفت:« من علم غیب ندارم. »
امام فرمود:« گفتم چقدر انتظار سود داری؟ »
گفت:« دویست دینار. »
امام کیسه ای محتوی 300 سیصد دینار را به او داد و فرمود:« انشاءالله خدا انتظارت را برآورد. »
مرد از جا برخاست و سر و صورت امام را بوسید و گفت:« تندخویی‌های گذشته مرا عفو بفرمائید. »
امام لبخندی زد و با وی خداحافظی کرد.
بعدا مرد به مسجد و نزد امام رفت و با احترام و ادب گفت:« الله اعلم حیث یجعل رساله »؛ (خداوند بهتر از هر کسی می‌داند رسالت خود را نزد چه کسی قرار دهد.)
رفقایش که از این رفتار وی تعجب کرده بودند، دورش حلقه زدند و گفتند:« تو که قبلاً جور دیگری حرف می‌زدی. »
او آنان را به تندی از خود طرد کرد و گفت اکنون نظرم همین است.
اینجا بود که امام به اصحابش فرمود:« کدام بهتر است؟ راه حل شما یا من که او را با محبت هدایت کردم؟ »

منابع:
بحار الانوار، ج 48، ص 102، ح 7 ازاعلام الوری و ارشاد.

مراجعه شود به:
سیره عملی و مکارم اخلاق امام هفتم

 شهادت امام نور حضرت عشق کاظم دل تسلیت باد  



نوشته شده توسط طاها  در ساعت 12:22 | لینک  | 

 

دیروز جنگ بود                             

امروز جنگ هست                            

دیروز امام بود                                       

امروز هم امام هست                    

رزمنده ها پیروز شدند                             

اما ما ....

حرفامو با یه کلام از امام خامنه ای شروع می کنم.

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست .

در راستای تعامل فرهنگی و تقابل فرهنگی در آن شدیم که از دنیا مجازی به حقیقت بیندیشیم .و در  تفحص در اعمال شهید شدیم . در طرحی بنام حی علی الشهید {بشتابیم به سوی شهید } در شهر بنام رشت انشالله خبر های بعدی خواهد رسید .

التماس دعا

راستی طرح های ما رو هم نگاهی کنید شهید و نسل سوم بد نیست میشه حرف دلتون رو اونجا بزنید بازم التماس دعا 

یا علی

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 19:35 | لینک  | 

یادمان نمیرود دیروز جنگ بود

اما امروز خوب یادمان رفت ...

یادمان نمیرود دیروز جهان آرا مرد بزرگی بود

اما امروز خوب یادمان رفت جهان آرا را...

یادمان نمیرود دیروز خرمشهر را فتح کردیم

اما امروز خوب یادمان رفت خرمشهر را...

یادمان نمیرود فتح خرمشهر فتح همه خوبی ها بود

اما امروز خوب یادمان رفت همه خوبی ها را

یادمان نمی رود دیروز با جان دل به مبارزه با دشمن می پرداختیم

اما امروز خوب یادمان رفت طرف مقابل ما کدام دشمن است کدام دوست!!!

یادمان نمیرود دیروز جوان هایمان را مثل گل برای میهن اهدا کردیم

اما امروز خوب یادمان رفت جانبازان شیمیایی دربند بیمارستان ها را(کوثر و ساسان)

یادمان نمی رود دیروز خرمشهر تندیس مقاومت بود

اما امروز خوب یادمان رفت معنی مقاومت را...

یادمان نمیرود دیروز دهلران جزیره مجنون فکه دوکوهه و...

اما خوب یادمان ماند جزیره کیش و خاطره به یادماندنی....

یادمان نمی رود دیروز استقبال با شکوه آزادگان

اما خوب یادمان دادند طنعه زدن به جانبازان آزادگان و ....

یادمان نمیرود دیروز فتح ارزش میهنمان را

اما امروز خوب زیر پا گذاشتیم همه ارزش ها را...

یادمان نمی رود دیروز...

اما امروز...

اما امروز بعد از شهدا چه کردیم؟؟؟؟

این سوالی است که باید از آنها پرسید؟

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 12:4 | لینک  |