تبليغاتX
گل جنت

داستان آواره گردی محمدرضا و فرح پهلوی بعد از خروج از ایران تا مرگ

پژوهشگر: ابراهیم عبداللهی

چکیده: شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه ویا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی

شاه پس از خروج از ایران عملا به صورت مهره ای سوخته درآمده بود که حتی ثروت افسانه ای که به همراه خود از ایران برده بود هم نتوانست برای او مامن و پناهگاهی بسازد زندگی شاه پس از گریختن از ایران را تنها می توان به عنوان یک تنبه وتجربه تاریخی مورد مطالعه قرار داد زیرا پس از ان او هیچ گونه تاثیری بر وقوع حوادث اطراف خویش نمی توانست بگذارد و حتی در مورد مکان زندگی هم به صورت آواره ای در امده بود که با داشتن املاک فراوان در کشور های ارو پایی و امریکا تا زمان مرگش روی آسایش را ندید و جابجایی های متعددی که از سوی امریکاییها بر او تحمیل می شد بر وخامت روحی وجسمی او می افزود .
شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه و یا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی

محاکمات
سناریوی امریکایی در مورد شاه به مراحل پایانی خود نزدیک می شد شوکراس تصمیم نهایی امریکا را از زبان سالیوان چنین می گوید در اواخر دسامبر سالیوان برای انجام ماموریتی به کاخ رفت که به قول خودش برای یک سفیر غیر عادی بود که می بایست به رئیس کشوری که نزد او اعزام شده بود بگوید باید کشورش را ترک کند .
اولین پرده این نمایش اوارگی و مرگ تدریجی شاه از 26 دی ماه 1357 رقم خورد .شاه و فرح با هلیکوپتر به فرود گاه مهر اباد منتقل شدند شاه 2 ساعت منتظر ماند تا بختیار از مجلس رای اعتماد بگیرد بختیار پس از گرفتن رای اعتماد به مهر اباد امد پس از ان شاه با اشک با مشایعین خود خداحافظی کرده وبه همراه فرح سوار بر هواپیما شدند .
مصر :
مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود واگر بدون توقف بین راه یا بعد از توقف 5روزه در مصر عازم امریکا می شد گرفتاری های بعدی برای او پیش نمی امد زیرا امریکاییها در ان موقع متعهد به پذیرفتن شاه در امریکا بودند
نخستین استقبال محمد رضا شاید شیرین ترین استقبال دوره دربدری او بود شرح یکی از این شبها را از زبان فریده دیبا مادر فرح نقل می کنیم :
"با انکه پزشکان محمد رضا را از مصرف مشروبات الکلی منع کرده بودند یک گیلاس کنیاک نوشید و گیلاس او چند بار دیگر هم پر و خالی شد ......محمدرضا که اشکارا تحت تاثیر الکل قرار گرفته بود زار و زار مانند طفل معصومی میگریست "و اما در مورد رفتار او با اطرافیان و مسائل مالی که برای او پیش امد کرد می نویسد : "محمد رضا عمدا اطرافیانش را تشویق می کرد او را ترک کنند و سراغ زندگی خود بروند و به این ترتیب طی چند روز تعداد اطرافیان محمد رضا وما به چند نفر تقلیل یافت .انچه محمد رضا را نگران می ساخت ولخرجی ها و عیاشی های این همراهان بود.

انها هر غلطی که می خواستند می کردند و پول ان را به حساب محمد رضا می گذاشتند صورت حساب های هتل مجلل مامونیه برای مخارج اطرافیان محمد رضا طی چند روز به رقم تکان دهنده 200 هزار دلار رسید ......واضح بود که همه می خواهند محمد رضا را بدوشند . شاه اب پاکی را روی دست همه انها ریخت وگفت "ما فعلا در تبعید هستیم وپولی نداریم به شما بدهیم اگر کسی می تواند مخارج خود را تامین کند می تواند همراه ما بماند در غیر این صورت میتواند به ایران برگردد"

مراکش:
پس از اقامت چند روزه در اسوان مصر شاه دعوت نامه ای از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دریافت کرد شاه به گمان این که این دعوت هم جز ئی از توصیه های امریکا برای ارام کردن او ضاع و به امید تغییر شرایط می باشد به این دعوت پاسخ مثبت داد اما با ورود به مراکش شرایط تغییر کرد ملک حسن که به اذعان بسیاری از تاریخ نویسان به طمع ثروت 50 میلیاردی شاه او را به مراکش دعوت کرده بود با این پاسخ شاه روبرو شد که تمام ثروت او به صد میلیون هم نمی رسد ملک حسن از دعوت خود پشیمان شد و بعد از انقلاب در ایران محترمانه عذر او را خواست . مقامات مراکشی هم از شاه به عنوان
"مردی که برای شام امده بوده "(وپس از صرف شام نمی رفت )یاد می کردند .
ملک حسن هم بنا به اقتضائات و قطع امید از دست یافتن به چند دهکی از ثروت شاه برای او روشن ساخت که باید قبل از کنفرانس سران اسلامی که قرار بود ماه اوریل در مراکش تشکیل شود انجا را ترک کند .

نویسنده کتاب من و فرح پهلوی دلیل دیگری را از قول فرح پهلوی برای اخراج از مراکش بر می شمرد فرح می گوید که الکساندر دومارانش (رئیس سازمان امنیت فرانسه ) در ملاقاتی با ملک حسن اورا متقاعد می کند که اقامت شاه در مراکش ممکن است عواقب وخیمی در پی داشته باشد و حتی با شمردن وظایف مهمتری مثل حفظ ونگهداری تنگه جبل الطارق او را تحریک به اخراج شاه می کند تصمیمی که بعد به صورت غیر رسمی به او ابلاغ شد .
روز 22 فوریه (سوم اسفند 1357)نماینده ای از طرف شاه ریچارد پارکر سفیر امریکا در مراکش ملاقات کرده و تمایل و تصمیم شاه را برای عزیمت به امریکا به انان انتقال داد اما امریکا که از سویی طمع در ارتباط با جمهوری نوپا را داشت واز سویی با حمله به سفارت خود مواجه شده بود به این تقاضا پاسخ منفی داد انچنان که بعد از این که برژینسکی این تقاضا را با کارتر مطرح کرد کارتر هم برخلاف معمول با عصبانیت و تندی گفت "که من نمی توانم ببینم که شاه در امریکا مشغول بازی تنیس است در حالی که جان اتباع امریکایی به خاطر او به خطر افتاده است "در طول ماه مارس 1979 (دهم اسفند تا دهم فرور دین ) شاه در تکاپوی یافتن مامنی تازه بود انتخاب نخست او کشور های اروپایی مانند سوئیس و انگلستان بود که در این کشورها ملکهای شخصی داشت اما حتی کشور فرانسه هم که به امام خمینی ره اجازه اقامت داده بود به شاه روی خوش نشان نداد شاه از بودن در افریقا هم نگران بود و احساس ناخوشایندی داشت زیرا تجربه تلخ تبعید پدر را به یاد او می اورد سرانجام دوستان امریکایی اش راکفلر و کیسینجر توانستند جزایر باهاما واقع در غرب اقیانوس اطلس در فاصله ای نه چندان دور از سواحل فلوریدا را برای اقامت شاه پیدا کنند .کشوری دارای 700 جزیره،مستقل اما عضو جامعه مشترک المنافع انگلستان .

باهاما:
پس از ان که موافقت مقامات باهاما هم به واسطه پرداخت مبلغ قابل توجهی از حساب شاه نزد بانک راکفلر جلب شد و همراهانش و368 چمدان وسائل شخصی با هواپیمای شخصی ملک حسن به سوی باهاما به راه افتادند . چون وضعیت امنیتی در جزایر توریستی باهاما زیاد مناسب نبود بنا به توصیه راکفلر شاه ارمائو یک کارشناس روابط عمومی جوان و چند گارد محافظ هم استخدام کرد .
اما این نوشته فریده دیبا (مادر فرح) پس از ترک مراکش به روشنی بیانگر میزان وحشت وحالات روحی انها بوده :
"جزایر باهاما در نزدیکی ایالت فلوریدای امریکا قرار دارند واین نزدیکی به اندازه ای است که ما احساس می کر دیم در امریکا هستیم احساس نزدیک بودن به امریکا به ما اعتماد به نغس و اطمینان می داد !
در مصر و مراکش احساس می کردیم در کشور های قرون وسطایی هستیم وقتی موقع نماز ظهر و عصر صدای الله اکبر از بلند گوهای مساجد بلند می شد محمد رضا و همه ما به وحشت می افتادیم زیرا در تهران اشوب زده ماه ها بانگ الله اکبر را که انقلابیون سر می دادند شنیده و لرزیده بودیم "
اقامت شاه در باها ما اقامتی پر خرج و پر نکبت بود دولت باهاما هم به انها اخطار کرده بود که حق ندارند هیچ تفسیری در مورد رویداد های ایران بنمایند .
وحشت زائد الوصف شاه هم یکی از وسائل غارت این ثروت شده بود انچنان که بعد از اعلام امادگی حتی چریک های فلسطینی هم برای ترور شاه ، شاه از نخست وزیر باهاما تقاضای کمک کرد نخست وزیر هم 30 پلیس زبده را به فوریت به همراه یک پیام فرستاد " که نمی توانید بایک شام مجانی این ماموران راضی به حفاظت خود کنیدو باید هزینه انها را سخاوتمندانه بپردازید " ویا این که هر چند روز یک بار رئیس پلیس باهاما به بهانه این که خبری از ورود تروریست های فلسطینی یا ماموران اعزامی حکومت تهران دارد صورتحسابی به ارمائو می داد ویا اینکه شاه بابت اقامت ده هفته ای در یک ویلای کوچک سه اتاقه و نمور 2/1 میلیون دلار پرداخت کرد .
اما شاه در این منطقه به نحوه دیگری به منبع درامد دولت باهاما شده بود دولت که در ازای دریافت پول های کلان متعهد به محافظت از شاه شده بود مامورانی را در جلوی راه ورودی ویلای شاه مستقر کرده بود که با دریافت حق ورودیه نفری 15 دلار اجازه می دادند تور های توریستی وارد محل شده و در اطراف ویلای شاه پرسه بزنند و عکس بگیرند .
با پیروزی محافظه کاران در انتخابات پارلمانی انگلستان و روی کار امدن خانم تاچر بارقه های امید در دل شاه زنده شد زیرا خانم تاچر قبل از پیروزی قول مساعدت وهمکاری برای پناهندگی به شاه داده بود و شاه هم به دلیل این که در احساس امنیت میکرد واملاکی هم در انجا داشت بسیار متمایل به اقامت در انجا بود و تقاضای خود را با مقامات انگلیسی در میان گذاشت اما دولت انگلیس برای ان که جنجالی پش نیاید مامور خود را که سابقه دوستی با شاه را داشت به نام دنیس رایت با نام مستعار ادوارد ویلسون روانه باهاما کرد این مامور هم نظر منفی دولت را هر چند با دلایلی سطحی به شاه منتقل کرد و این جوابی دیگر بر خوش خدمتی های او برای دولت های بزرگ بود .
در اوایل ژوئن (اواسط خرداد 1358 )دولت باهاما از تمدید ویزای اقامت شاه در ان کشور خودداری کرد و شاه باز هم اواره برای یافثن پناهگاهی به دوستان امریکایی اش متوسل شد .

مکزیک :
راکفلر و کیسینجر توانستند موافقت رئیس جمهور مکزیک را برای اقامت شاه در ان کشور جلب کنند رابرت ارمائو که دقیقا پست و مقام او مشخص نیست و همه کاره شاه علیل در ان روزها بوده و بسیاری او را به عنوان عامل سیا به شاه معرفی می کردند اما به هر حال شاه که از غلام خانه زاد بودن خود مطمئن بود و چیزی برای پنهان کردن از امریکایی ها نمی دانست در استخدام او شکی به دل راه نداده بود .ارمائو قبل از شاه برای پیدا کردن محل مناسب اقامت به مکزیک سفر کرد او جایی در شهر توریستی کورناواکا (کوئرناواکا) در مجاورت مکزیکوسیتی برای اقامت در نظر گرفت .
شاه و فرح و سایر همراهان روز دهم ژوئن (بیستم خرداد 1358 )عازم مکزیک شد و از جای وسیع و تازه خود در مقایسه با ویلای کوچک و نارا حت باهاما راضی به نظر می رسیدند .

در مورد اقامت در مکزیک فریده دیبا این گونه می نویسد :
"اقامت در مکزیک برای محمد رضا زجر اور بود زیرا او باید هر هفته شیمی درمانی می شد اما ما در ویلای گل سرخ روزهای روز های دلچسبی داشتیم در کوئر ناواکا چند تن از دوستان امریکایی شاه به ملاقاتش می امدند : هنری کیسینجر ، جرالد فورد ، ریچارد نیکسون ، فرانک سیناترا ، دیوید رکفلر ، الیزابت تیلور ..........."
در کتاب پدر و پسر اقای محمود طلوعی هم به ملاقات چند تن از مقامات سابق ایران اشاره کرده که از یکی از انان به نام هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دانشگاه تهران و اخرین رئیس دفتر فرح نام می برد که در نوشتن کتابی که شاه در نظر داشت برای دفاع از خود بنویسد به او کمک کرد این کتاب تحت عنوان " پاسخ به تاریخ " به زبان فرانسه در پاریس منتشر شد این نوشته ها در تاریخ 16 سپتامبر 1979 (25 شهریور 1358 ) در محل اقامتش در مکزیک امضاء شده است .

چهار هفته از اقامت در مکزیک گذشته بود که حال شاه رو به وخامت می نهد ارمائو دکتر بنجامین کین یکی از پزشکان معروف نیویورک را برای معالجه شاه به مکزیک می اورد این پزشک بنا به گفته فریده دیبا پس ازمعاینه و مطالعه پرونده پزشکی شاه علاوه بر سرطان پیشرفته و مالاریا ، یرقان شدید شاه را تشخیص داد یرقان انسدادی و سپس صراحتا دکتر ژرژ فلاندرن را مسئول پیشرفت سرطان در بدن شاه معرفی می کند داروهای تجویز شده را نه تنها مفید ندانسته که حتی بعضی از انان را مثل کورتیزن را بسیار مضر دانسته است .
این بار نه به توصیه امریکایی ها که به توصیه پزشکان، شاه بار دیگر باید به بیمارستانی مجهز برای مداوا منتقل میشد .
امریکا :
سرانجام کارتر تحت فشار اطرافیانش مجبور شد روز 21 اکتبر (29 مهر 1358) اجازه مسافرت شاه و همسرش را به امریکا با ویزای توریستی صادر کرد .
با اجازه اقامت کوتاه مدتی که برای درمان به شاه داده شده بود شاه با یک هواپیما ی کرایه ای شرکت گلف استریم به سمت نیویورک حرکت کرد شاه مکزیک را در حالی ترک می کرد که رئیس جمهور مکزیک خود در دو نوبت به او گفته بود "مکزیک را خانه خود بدانید ما در اینجا به شما خوش امد می گوییم "

فریده دیبا در مورد ورود به نیویورک این گونه می گوید :
"موقعی که در یک فرود گاه نا شناس در فورت لادردیل فرود امدیم هیچ کس را منتظر خود نیافتیم در فرود گاه فقط یک کارشناس امریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی امریکا منتظرمان بود که همه وسائل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک گل وگیاه یا تخم سبزیجات و میوه همراه خود نیاورده ایم . محمد رضا در ان حال نزار و رنگ پریده که تب شدید هم ازارش میداد گفت : ببینید روزگار با ما چه کرد ؟ در همین امریکا ترومن ، اف کندی و کارتر به استقبال من می امدند و فرش قرمز زیر پایم پهن می کردند "شاه نه در بیمارستان مموریال که برای درمانش در نظر گرفته شده بود بلکه در بیمارستان نیویورک وابسته به دانشگاه کورنل با نام مستعار دیوید نیوسام بستری شد فرح هم در اتاقی در مجاورت همان اتاق اسکان یافت که با یک در به هم وصل می شدند با تمام تلاش هایی که برای سری نگاه داشتن این مطلب می شد سریعا این مطلب به رسانه ها کشیده شد .

درلحظات اولیه ورود شاه و بستری شدنش رئیس بیمارستان به ملاقات او می اید واز شاه برای کمک به تجهیزات بخش سرطان شناسی بیمارستان و به عنوان شرکت در یک کار خیر تقاضای یک میلیون دلار می کند شاه نیز که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد چاره ای جز جواب مثبت به این باج خواهی نداشت. شاه در این بیمارستان به زیر تیغ جراحان رفت و جراحی شد اما حتی جراحی او هم روندی طبیعی در پیش نگرفت ان گونه علی رغم انکه همه ازمایش ها و عکس هایش حاکی از وضع بد طحال او داشت و اصرار دکتر کولمن سرطان شناس و مامور رسیدگی به وضع شاه بر خارج ساختن طحال او جراحان کیسه صفرا ی او را در اوردند این مسئله بعدا مشکل ساز شد چنانچه مسائل مربوط به طحال موجب مرگ او شد .
در ماه های اتی شاه که برای انتقال او از باهاما از کلمه محموله استفاده می شد پس از نام دیوید نیو سام نام مستعار پزشکی پیتر اسمیت برای او مورد استفاده قرار گرفت .
اقدام دانشجویان و دانش اموزان در تسخیر لانه جاسوسی در چهارم نوامبر (13 ابان 1358 ) این ارامش کاذب و مقطعی را از شاه می گیرد و این بار دولتمردان امریکایی و علی الخصوص کارتر به تکاپوی خارج کردن شاه از امریکا می افتند تا مگر به این وسیله برای ازادی گروگان های خود بتوانند وگشایشی حاصل شود .
شاه که چاره ای دیگر پیش رو نمی بیند اظهار تمایل می کند که به مکزیک بازگردد اما وزارت خارجه امریکا از دادن ویزا به شاه خودداری میکند و این اغازی برای تکاپوی دوباره امریکاییان بود برای یافتن پناهگاهی دیگر برای شاه .
از سفرای امریکا در کشور های محل ماموریتشان خواسته شد که با دولت های محل ماموریت خود تماس گرفته از انان بپرسند : ایا این لطف را در حق امریکا می کنید که با پذیرفتن شاه سابق ایران در کشورتان به ازادی گروگان های امریکایی کمک کنید "
بیشتر کشورها صریحا جواب رد دادند تنها کشوری که حاضر شد از شاه میزبانی کند مصر بود که بنا به مصالح امریکا و شاید ترس خود شاه از نزدیک شدن به ممالک اسلامی این پیشنهاد رد شد . شاه پس از مرخصی از بیمارستان نیویورک به طور موقت به پایگاه لک لند (تگزاس) منتقل شد و در بیمارستانی مخصوص به بیماران روانی ارتش بستری شد در این پایگاه بنا به نوشته های فریده دیبا که از زبان فرح می نویسد ( فریده دیبا پس از نیویورک از شاه جدا می شود ) : رفتار بسیار زننده ای با انان می شود در یک اتاق با وسایل مندرس اسکان داده می شوند و حتی فرمانده این پایگاه ژنرال آکر مرتب از فرح می خواهد که هم بازی تنیس او باشد .
سرانجام تنها کشوری که تحت فشارهای امریکا حاضر به پناه دادن شاه می شود پاناماست .

پاناما :
شاه علی رغم میل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پیش رو نمی دید و دولتمردان امریکایی هم با فرستادن نمایندگانی شاه را مجاب به این سفر کردند .شاه سرانجام صبح روز پانزدهم دسامبر (23 اذر 1358) با یک هواپیمای باری c9نیروی هوایی امریکا پایگاه لک لند را به مقصد پاناما ترک کرد و در فرود گاه هاوارد واقع در یکی از پایگاه های نظامی امریکا فرود امد . میزبان شاه و صادر کننده ویزای او رهبر نظامی پاناما عمر توریخوس بود که از قبل دندان هایش را برای فرو بردن در این لاشه ی متعفن تیز کرده بود پس از انکه شاه وارد کانتادورا در پاناما شد به محض این که چشم ژنرال توریخوس به محمد رضا افتاد از سرهنگ جهانبینی که همراه شاه بود اهسته پرسید :" ببینم این شاه ، شاه که این همه می گویند فقط همین است " او بعدا ضمن تشریح سفر شاه به پاناما گفته بود که" افساته عظمت شاهمشاهی 2500 ساله ایران و زرق و برق خاندان پهلوی به دوازده نفر ، چند چمدان و دو سگ تقلیل یافته بود"

شاه پس از مراسم استقبالی که با مراسمات استقبال های پیشین او ( البته همه استقبال های بعد از سقوط این گونه بودند ) بسیار فرق میکرد به وسیله یک هلی کوپتر نظامی امریکا به جزیره کونتادورا که برای اقامت او در نظر گرفته شده بود پرواز کرد .
اقامت در پاناما را شاید میتوان نکبت بارترین قسمت اوارگی شاه نامید قسمت هایی از نوشته های فرح دیبا در کتاب دخترم فرح را در این مورد میخوانیم که :
"فردا ژنرال عمر توریخوس برای دیدن شاه امد عمر توریخوس ادم بسیار بی ادبی بود و به هیچ وجه اداب گفت و گوی دیپلماتیک را رعایت نمی کرد ملاقات او با شاه بسیار دلسرد کننده بود ......
توریخوس با بی ادبی تمام چوپن می نامید چوپن در اصطلاح مردم پاناما یعنی تفاله ( پرتغالی که اب ان را تا قطره آخر گرفته اند ) ...
دخترم تعریف می کرد که این مردک نیمه وحشی (توریخوس ) به من نظر سوء پیدا کرده و مرتبا به دیدن شاه به کونتادورا می امد او می گفت شما هر چه بخواهید برایتان تهیه خواهم کرد!بهتراست این مرد بیماررارهاکنید "

درکنارتمام بیماری های جسمانی شاه ، شاه دچار بیماری خطرناکتری بود بیماری که باعث نابود شدن او گشت او دچار وحشت شده بود بعد از صدور حکم دادگاه انقلاب مبنی بر این که اگر فرح همسرش را بکشد مورد عفو قرار خواهد گرفت او حتی از همسرش نیز می ترسید شاه در محاصره محافظان مزدوری قرار گرفته بود که در ازای پاداشی که برای کشتن او در نظر گرفته شده بود به انان نیز مانند قاتلان بالقوه خود می نگریست وپس از شنیدن زمزمه هایی مبنی بر وارد معامله شدن مقامات پانامایی به نمایندگان ایرانی و پی گیری پرونده او توسط وکلای استخدام شده جمهوری اسلامی برای دستگیری او، سر تا پای شاه را وحشت فرا گرفت شاه به تعبیر خود طعمه ی برای ازادی گروگان های امریکایی شده بود و از خود به عنوان "زندانی محبوب امریکا " یاد می کرد. شاه به صورت زندانی در جزیره کونتادورا در امده بود که وقیحانه حتی پول ضبط صوتی که برای استراق سمع اتاق او نیاز داشتند را از خود او می گرفتند .
شاه مستاصل در یکی از دیدار های سفیر اسراییل از او ، تقاضای یک محافظ شخصی از موساد می کند این محافظ 12 ساعت بعد در جزیره حاضر می شود . ژنرال اسراییلی مایک هراری انگلیسی الاصل تا روز مرگ شاه در کنار وی باقی ماند .
نوریه گا شخصی بود که توریخوس برای محافظت شاه در زمان اقامت در پاناما در نظر گرفته بود اوهم با سو استفاده از وحشت شخص شاه پی در پی دنبال خالی کردن جیب های شاه بود او 750هزار دلار حقوق ماهیانه برای گارد محافظ و صد هزار دلار ماهیانه برای مخارج تغذیه انان می گرفت .
نوریه گا هر بار با دادن یک گزارش غلط مبنی بر ورود تروریست ها سعی در سر کیسه کردن شاه داشت که هر گاه در پرداخت پول از طرف ارمائو و دستیارانش سخت گیری می شد. فورا یک هواپیمای کوچک بر فراز ویلای شاه به پرواز در می امد و ضد هوایی ها به شلیک کردن می پرداختند بعد نوریه گا به شاه اطلاع می داد که این هواپیما متعلق به تروریست ها بوده که از کاستاریکا برای کشتن او امده بودند . بدین ترتیب راهی برای فرار از باج دهی به نوریه گا نبود .
حوادث و نکبت هایی که شاه در پاناما با انها دست به گریبان بود مثنوی هفتاد منی است که مجال دیگری می طلبد اما شاید این چند خط نوشته فریده دیبا نمایانگر این اوضاع باشد : " تمام ناز و تنعم و نعمت دوران پهلوی برای خانواده ما به ایام کوتاه دربدری در پاناما نمی ارزید "
شاه وحشت زده در پی یافتن پناهگاهی می گشت و تنها گزینه های پیش رو برای او امریکا و مصر بود دولت امریکا حاضر بود در قبال استعفای از سلطنت و به عنوان یک شهروند عادی شاه را بپذیرد. اما باد نخوتی که در طول چند دهه در سر شاه فرو رفته بود یک شبه خالی نمی شد هر چند که ممانعت هایی از سوی امریکا برای سفر شاه به مصر صورت گرفت اما شاه اخرین مقصد سفر خود را مشخص کرده بود .
فرح تقاضای اقامت در مصر را تلفنی با جهان سادات همسر انور سادات در میان گذاشت جهان سادات مه به گرمی از این تقضای انان استقبال کرد. انور سادات هم چند دقیقه بعد با تماس با پاناما به شاه می گوید که هواپیمای شخصی اش را روانه پاناما سیتی خواهد کرد. چون استراق سمع از تلفن های شاه به عمل می امد مقامات پانامایی ممانعت هایی برای خروج شاه به وجود می اورند که بر وحشت شاه می افزایند و باعث وخامت حال او می شوند هنگامی که منتظر هواپیمای سادات هستند ناگاه وضع جسمی و مزاجی شاه رو به وخامت نهاده و شاه که دچار مشکل تنفسی می شود بر زمین می افتد .
شاه به بیمارستان منتقل می شود و با تماس ارمائو دکتر دو یبکی جراح معروف امریکایی به همراه یک تیم پزشکی روانه پاناما می شود اما به دلیل کمبود امکانات پزشکی پاناما عملی روی شاه انجام نمی شود و شاه تنها به مدت دو هفته تحت درمان قرار می گیرد تا امادگی لازم برای پرواز به مصر را به دست اورد . سر کیسه شاه در این مدت هم جالب توجه است چه به عنوان کمک میلیون دلاری به بیمارستان و یا تعرفه سیصد هزار دلاری که حتی تمام مجموعه بیمارستان هم این ارزش را نداشته است .
مصر:
بالاخره شاه با یک هواپیمای کرایه ای باری شرکت اورگرین که به زحمت جای نشستن شاه و 20 همراهش را دارد روز یک شنبه سوم فروردین پاناما را به مقصد مصر ترک می کند شاه وضع جسمی خوبی ندارد و با ان که چند پتو روی او انداخته اند از سرما اشکارا می لرزد .هواپیما پس از یک توقف برای سوخت گیری در جزایر ازور پرتغال به سوی مصر راه می افتد . شاه با استقبال انور سادات و همسرش وارد مصر می شود .
شاه بلافاصله از فرودگاه با هلیکوپتر ازفرودگاه به بیمارستان نظامی معادی بر ساحل نیل منتقل می شود چند روز بود دکتر دو بیکی به همراه یک تیم پزشکی وارد قاهره می شود.
شاه روز 28 مارس(8 فر ور دین 1358 ) تحت عمل جراحی قرار می گیرد و طحال شاه را دلیل ریشه دوانیدن سرطان بیش از حد بزرگ شده بود برداشته شد البته طبق قول فریده دیبا در این جرحی اشتباهات عمدی هم صورت گرفت انچنان که یکی از پزشکان مصری که در اتاق عمل حضور داشته به نشانه اعتراض اتاق عمل را ترک می کند و می گوید انها دارند عملا شاه را می کشند .
ده روز بعد از عمل دوباره حال شاه رو به وخامت می گذارد و علت این هم خودداری دکتر دوبیکی و دکتر کین از کار گذاشتن لوله ای برای خارج ساختن مایعات و عفونت ها بوده که این خارج کردن مایعات هم در چند بار و مرحله انجام می شود اما به هر حال نمی توان گفت که هیچ دکتری کاملا برای مداوای حال شاه به بالین او می امد شاه پس از مرخصی از بیمارستان در قصر قبه در نزدیکی قاهره مستقر شد شاه بر خلاف معمول که با اشتیاق خبر نگاران خارجی را می پذیرفت در قاهره به انزوا گرایید واز پذیرفتن خبر نگاران و مصاحبه کردن پرهیز می کرد بنا به قول محمود طلوعی نویسنده کتاب پدر و پسر پرهیز و انزوای شاه جنبه مراعات حال میزبانش انور سادات را هم داشت . تااین که در اویل خرداد 1359 خانم کاترین گراهام مدیر موسسه مطبوعاتی واشنگتن پست و یکی از خبر نگاران معروف امریکایی تقاضای مصاحبه با شاه را می کنند شاه پس از مشورتی با انور سادات این پیشنهاد را می پذیرد و اخرین مصاحبه قبل از مرگش که حاکی از تقریبا شفافترین نظرات اوست را رقم می زند .

شاه در این مصاحبه به سیاست های دولت های غربی به خصوص امریکا و انگلیس حمله می کند که این حملات جنبه گلایه و التماس نیز می پذیرد و کارتر را عامل اصلی سقوط رژیم سلطنتی در ایران می داند شاه از این که برای سرکوبی مخالفانش دست به خشونت نزده اظهار تاسف می کند ! و می گوید اگر مثل امروز فکر می کرد در به کار بردن نیروی نظامی برای سرکوبی مخالفان تردیدی به خود راه نمی داد !!

او همچنین از سیاست نرمش و سازش در مقابل انقلابیون اظهار پشیمانی و ندامت می کند این مصاحبه در حالی به پایان می رسد که شاه بر مواضع پیشین خود پا فشاری می کند و به قول مصاحبه گر واشنگتن پست مصاحبه ای پر از ارزو ، افسوس و اه انجام می گیرد .
شاه از 28 تیر ماه کم کم به اغما فرو می رود و هر ساعت بی هوشی او عمیق تر می شود .محمد رضا پهلوی در ساعت نه صبح 27 ژوییه 1980 (5مرداد 1359) مرد. در مراسم تشییع جنازه او تنها سادات، نیکسون رئیس جمهور سابق امریکا و کنستانتین پادشاه سابق مصر شرکت کردند. حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در این مراسم را به خود نداد واز میان هیئت های دیپلماتیک خارجی مقیم مصر تعداد کمی در مراسم حضور یافتند . شاه بنا به وصیت خودش در مسجد الرفاعی در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد .

این پایان دیکتاتوری بود که هرگز به ایرانی بودن خود افتخار نکرد و همواره به ان پشت می کرد و بزرگترین ارزوی دوران تبعیدش این بود که کاش بعد از کودتای 28 مردادبه ایران باز نگشته بود و در امریکا به بازرگانی می پرداخت .

او هرگز یک ایرانی نبود.

منابع :

1-پاسخ به تاریخ - محمد رضا پهلوی ترجمه دکتر حسین ابوترابیان انتشارات زریاب
2- پدر و پسر - ناگفته هایی از زندگی و روز گار پهلوی ها محمود طلوعی انتشارات نشر علم
3-من و فرح پهلوی - اسکندر دلدم انتشارات به افرین
4-روزگار با ما چه کرد - ابراهیم حسن بیگی انتشارات مدرسه برهان
5-دخترم فرح - فریده دیبا

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 12:5 | لینک  | 

مجلس ابن زياد كه پايان يافت دستور داد:اسيران را به زندان برده و سر سيدالشهداءعليه السلام را در كوچه هاي كوفه بگردانند.

بردن اسيران به زندان:
ثُمَّ اُمِرَبِعَلِيِّ بن الحُسَين عَلَيهِ السَّلامُ
فَغُلَّ وَحُمِلَ مَعَ النَّســوَهِ وَالسَّبايااِليَ
السِّجنِ

ابن زياد دستور داد حضرت علي بن الحسين زين العابدين عليه السلام را دست بند زده و با اهل بيت و اسيران به زندان ببرند ،و به عبارت ديگر:
 

ثُمَّ اَمَرََ اِبنُ زيادٍ بِعَليِّ بنِ الحُسَين وَ
اَهلِهِ فَحُمِلوا اِلي دارٍ جَنبَ المَســجِدِ
الاَعظَمِ،
به امر ابن زياد:زين العابدين و خانواده همراهش را درخانه كنار مسجد بردند.
 
فرمان حضرت زينب(س)

در آنجا حضرت زينب فرمود جز زنان ام ولد وكنيزان،زني نزذ ما نيايد چرا كه ايشان نيز همانند ما اسيرند (شايد اين امر براي دور ماندن از نگاههاي ترحم آلود ديگر زنان بوده است )

گرداندن سر حضرت امام حسين(ع) در كوچه وبازار كوفه

ثُمَّ اَمَرَاِبنُ زيادٍ بِرَأسِ الحُسَــيْنِ
عَلَيْهِالسَّلامُ فَطيفَ بِه في سككِ
الكُوفَهِ


سر مطهر حضرت امام حسين عليه السلام به دستور ابن زياد در كوچه هاي شهر كوفه به حركت در آمد تا همگان آن سر مبارك را ببينند.

سروده بعضي از علماء

رَأسُ ابْنُ بِنْتِ مُحَمََّدٍ وَ وَصِيَّه
لِلناظِرينَ عَلي قََناهٍ يُرفَعُ
وَالمُسلِمُونَ بِمَنطَزٍ وَبِمَسْمَعٍ
لا مُــنكِرٌ مِنهُمْ وَلا مُــــتَفجَّحٌ
كُحِلَتْ بِمَنْظَرِكَ العيون عمايَهً
وَاَصَمَّ رُزْئِكَ كُلَّ اُذُنٍ تَسْمَعُ
اَيْقَظْتَ اَجْعاناً وَ كُنْتَ لَهاكَرَيً
وَاَنَمْتَ عَيْناً لَمْ تَكُنْ بِكَ تَهْجَعُ
مــا رَوْضَهٌ اِلاّ تَمَنَّتْ اَنَّها
لَكَ حُفْرَهٌ وَلَحِّظَ قَبْرِكَ مُضْجَعٌ


يعني شگفتا كه سر فرزند فاطمه و نور ديده وصي رسول (ص) را بالاي نيزه نمايند تا تماشا كنند و با ديدن اين منظره نه در مقام انكار اين امر باشند ونه بر اين كار گريه نمايند،اي نور ديده زهرا ديدار رويت كور بينا مي شود واندوه مصيبت گوشها را كر نموده،اي حسين دنيا را وداع گفتي و چشمان دشمنانت بخواب رفت، هيچ بقعهاي از زمين نيست مگر آنكه آرزو مي كند اي كاش محل دفن تو بودم.

 

قال زيدبن ارقم:لمّا مَرَّ بِه عَلَّيَ وَ هُوَ
عَلي رُمحٍ وَاَنَا في غُرْفَهٍ لي، فَلَمّا حازاني
سَمِعْتُهُ يَقْرَءُ: {اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَالكَهْفِ
وَالرَقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً }
فَوَقَّفَ وَاللهِ شَعري عَلَيَّ وَنادَيْتُ رَأسُكَ
وَاللهِ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ اَعْجَبُ وَاَعْجَب(ْ2
)

زيد ابن ارقم گفت: من در بالا خانه ام بودم كه سر امام عليه السلام را كه بر روي نيزه بود از كنار من عبور دادند هنگامي كه سر حضرت در برابر من قرار گرفت شنيدم كه اين آيه را قرائت مي كند : آيا مي پنداري داستان اصحاب كهف ورقيم در مقابل اين همه آيات قدرت و عجايب حكمت ما حادثه عجيبي است.
با شنيدن اين سخن موي بر بدنم راست شد و گفتم سر بريده ات كه قرآن مي خواند به خدا قسم اي پسر پيغمبر عجيب تر وشگفت آور تر است .

            

ادامه عبور سر منور سيدالشهداء
عمربن جابر مخزومي به فرمان ابن زياد آن سر مبارك را همچنان در كوچه هاي كوفه عبور مي داد .به روايت ابن شهر آشوب با ايستادن حركت دهندگان سر امام عليه السلام در يكي از كوچه هاي كوفه آن سر مبارك سرفه اي كرد و سپس سوره كهف راتا ....{انَّهم فتيهٌ آمنوا بربِّهم وزدناهم هديً فلم يزدهم ذلكَ الّا ضلالّا } تلاوت كرد.
پس از آنجا حمل كرده در مكاني ديگر بر درختي آويختند،در آنجا اين آيه را تلاوت فرمود:

و سيعلمُ الَّذينَ ظلموا ايَّ منقلبٍ ينقلبونَ

(آنان كه در حق آل پيامبر واهل ايمان ستم كردند به زودي خواهند دانست كه به چه كيفر گاهي باز مي گردند.)
حارث بن وكيده مي گويدبا شنيدن قرائت قرآن،شگفت زده و مردّد به اين فكر افتادم كه آيا اين صداي حضرت ابا عبدالله است كه مي شنوم.در اين هنگام امام عليه السلام فرمود:

فقالَ لي يا بنَ وكيدهَ اما علمتَ
انّا معشرَ الائمه احياءُ عندَ ربِّنا


پسر وكيده آيا نمي داني كه ما جمع پيشوايان الهي در نزد پروردگارمان زنده ايم.
با شنيدن اين سخنان به فكر افتادم كه در فرصتي مناسب سر مبارك امام عليه السلام را از چنگ دشمنان برهانم.اما شنيدم كه سر مبارك امام(ع) مي فرمود:

يا بن وكيده،ليسَ لكَ الي ذلكَ سبيلُ
 سفكهم دمي اعظمُ عند اللهِ تعالي من
 
تسييرهم ايّايَ (فذرهم فسوفَ يعلمونَ،
اذالاغلالِ في اعناقهم والسَّلاسلُ يسحبونَ


پسر وكيده اين كار براي تو شدني نيست اينها خون مرا ريختند كه در نزد خداوند بزرگتر است.پس، از اين فكرت دست بردار كه در آينده خواهند دانست آن هنگامي كه بندها و زنجيرها در گردن به سوي جزاي خويش كشيده مي شوند

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 17:5 | لینک  | 



وقتي سپاه ابن زياد به كوفه رسيدند آفتاب غروب كرده بود، لذه بيرون شهر، گروهي از نگهبا نان و مامورين براي خودشان خيام بر پا كردند و فرزندان رسول خدا و ايتام آل محمد در طرف ديگر بدون پنا هگا ه و خيمه اي شب را سپري كردند.
در اين باره نقل شده كه شخصي گفت: من از حج بر گشته بودم و بي خبر از همه جا وقتي كه داخل كوفه شدم همه دكانها ي بازار بسته بودند.
مردم در وضعيت عجيبي بودند هم شادي مي كردند وهم گريه.
پيرمردي را ديدم واز وضعيت عجيب شهر از او پرسيدم ، او دستم را گرفت وبه كناري كشاند. سپس بلند بلند گريه كرد وگفت: گريه اينها براي لشگر است كه يكي پيروز شد وديگري به قتل رسيد، گفتم:كدام دو سپاه؟ گفت لشگر حسين (ع) كه كشته شدند ولشگر ابن زياد كهپيروز شدند، سپس بلند بلند گريه كرد و هنوز سخنش تمام نشده بود كه صداي شيپور شنيدم و پرچم ها ي بر ا فرا شته اي در دست سپاهي ديدم كه وارد شهر كوفه شدند، نا گاه چشمم به سر حضرت امام حسين عليه السلام ا فتاد كه
  ها له اي از نور آن را در بر گرفته بود.
در اين حا ل حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام را ديدم كه روي شتر برهنه سوار بود واز زا نو ي حضرت خون مي آ مد و با نويي را ديدم بر شتر نشسته ، پرسيدم او كيست؟ گفتند: ام كلثوم است.
وَ هي تُنادي يا اَهْلَ الكُوفَه غُضُّوا
اَبْصَارَكُم عَنّا اَما تَسْتَحْيُونَ مِن الله
وَ رَسُولِه اَنْ تَنْظُرُوا اِلي حُرُمِ
رَسولِ اللهِ وَهُنَّ حَواسِر

هم او بود كه فرياد مي زد اي ا هل كوفه نگا هتان را از ما بر داريد،
  آيا از خدا ورسول
خدا خجالت نمي كشيد كه به بانوان سر برهنه رسول خد ا نگاه مي كنيد.
ابن سعد دستور داد كه سر هاي شهدا را بر نيزه ها كرده و پيشا پيش ا هل بيت عليهم السلام حمل كنند.
مردم وقتي از رسيدن ا هل بيت عليهم السلام با خبر شدند به ديدن اسيران آمدند.
ذريه رسول خدا را كه بر آن وضع ديدند، گريستند.

فَقال عَلي بن الحسين بِصُوتٍ
ضَعيفٍ اَتَنُوحُونَ وَتَبْكُونَ
لِاَجْلِنا؟ فَمَنْ قَتَلَنا؟


در اين هنگام حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام با صداي ضعيف فرمود: اي مردم آيا به خا طر ما نوحه سرايي و گريه مي كنيد؟ پس چه كسي ما را كشت؟

بر فراز بام خا نه اي در كو فه
در محله اي زني با ايما ن در خانه خويش روي سجاده نشسته بود وبا خدا راز و نياز ميكرد واز كربلا ا طلاعي نداشت. نا گاه سر وصداي عجيب شنيد فوري بر فراز بام خانه خود رفت تا ببيند چه خبر است، ناگهان ديد سپاه زيادي مي آيند وسر هايي همچون ماه بر فراز نيزه ها وگروهي هم اسير بي چادر و روپوش همراهندوپيشا پيش آنها زني است كه دختر چهار ساله در آغوش دارد آن زن مؤمنه با حالتي مضطرب به حال آنان آنان گريست در اين حال كودك از آن زن آب مي خواست، از فراز بام گفت شما از كدام قوم هستيد؟
فرمود: ما از آل محمديم ، آن زن با ناراحتي گفت نام شما چيست حضرت سرش را بالاگرفت و فرمود: نام من زينب است، گفت كدام زينب؟ فرمود: پدرم حضرت علي و مادرم حضرت فا طمه، زن فوري به زير آمد تا كمكي به اسير بنمايد.

ام حبيبه وحضرت زينب (س)
ام حبيبه نام زني است از كنيزان حضرت امام حسن عليه السلام كه به همسري عبد الله بن را فع ويا حارث بن ؤكيده درآمد.
بعد از شهادت حضرت امير المومنين علي عليه السلام در كوفه، امام حسن عليه السلام به مدينه منوره باز گشت . ام حبيبه با ا صرار از حضرت مجتبي عليه السلام خواست كه در خدمت آن حضرت و ا هل بيت ا طهار باشد، خواسته او مورد قبول قرار نگرفت به نا چار در كوفه ماند.
مدتها گذشته بود كه در كوفه سروصدا ي عجيبي شنيد، كنجكاويش شبب شد تا بر بام خانه خود رفت، از قضا محمل حضرت زينب سلام عليها به آنجا رسيد ام حبيبه پرسيد شما كيستيد؟ فرمود: ما اسيراني از آل محمديم. ام حبيبه ايشان را شناخت، گريان و نالان لباسها ولوازمي را براي حضرت زينب آورد وتقديم كرد، ولي ستمكاران تمام آنها را گرفتند وبردند.

خبر دادن حضرت علي عليه السلام از چنين روزي
از عقيله بني هاشم (حضرت زينب) سلام الله عليها روايت شده است وقتي كه بعد از ضربت خوردن پدرم علي عليه السلام به دست ابن ملجم ، عرض كردم ، پدر جان حديثي را از ام ايمن شنيده ام (حديث شهادت امام حسين عليه السلام) كه دوست دارم آن را ازشما بشنوم آيا همينطوراست؟

فَقال: يا بِنْتي الْحَديثُ كَما حَدَّثَتْكِ
اُمُّ اَيْمَن وَ كَاَنّي بِكِ وَ بِنِساءِ اَهْلِكِ
لَسَبايا بِهذا البَلَدِ اَذِلاّء خاشِعين
تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَفَكُم النّاسُ
فَصَبْرَاً صَبْراً
فَوَ الَّذي فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرِئ النَّسمَه
عَلي ظَهْرِ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ وَلِيُّ
غَيْرُكُمْ وَغَيْرُ مُحبّيكُمْ وَشيعَتِكُم


فرمود: دخترم! حديث همان است كه ام ايمن گفت وگويي كه تو وبانوان اهل بيت را در اين شهر اسير مي بينم در وضعيتي آشفته و پريشان واز تعرض مردم هراسان. بهترين كار در اين حا ل صبر وشكيبايي است.
قسم به آن خدايي كه دانه را بشكافت وآدمي را بيافريد، آن روز براي خدا جز شما ودوستداران شما و پيروا نتان دوستي نيست.

حديث مسلم جصاص
از مسلم جصاص (گچكار) روايت كرده ا ند، كه گفت: عبيد الله بن زياد تعمير برخي از جا هاي دارالاماره را به من سپرده بود، مشغول كار بودم كه سروصدايي عجيب از بيرون دارالاماره نظرم راجلب كرد
به خادم خود گفتم : اين دادوفريادوهياهو چيست كه مي شنوم؟ گفت مردي بر امير المومنين يزيد خروج كرد اووفرزندان وبرادران ويارانش را كشتند واينك سرهاي كشتگان و خانواده او را به شهر آوردند ومردم هم براي تماشاي اسيران مي شتابند.

مسلم گچكار مي كويد: وقتي كه اين سخن را شنيدم از او خواستم كه تعميرات را ادامه دهد وخودم بيرون رفتم ، به محض بيرون رفتن با منظرهاي روبروشدم كه نا خودآگاه آنچنان سيلي به صورت زدم كه بيم آن مي رفت ديد خود را ازدست بدهم ، قدري جلوتررفتم سرهاي بريده اي را برسرنيزه ها وهودجهايي كه بر شتران حمل مي شدند،به چشمم خورد. دراين ميان حضرت علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از فشار و گرمي زنجيرخون از رگهاي گردنش جاري است واين جملات را بيان مي فرمود:

يا اُمَّهَ السُّوءِلاسَقْياً لِرَبْعِكُم
يا اُمَّهَ لَمْ تُراعي جَدَّنا فَينا
اي مردم بد كردار،
  باران بر شهر شما نبارد،  شماييكه حرمت جد مارادرميان ما رعا يت نكرديد.

لَوْ اَنَّنا وَ رَسُولَ اللهِ يَجْمَعُنا
يَوْمَ الْقِيامَهِ ما كُنْتُمْ تقولونا؟

آن هنگام كه در قيامت ما ورسول خدا وشما جمع شديم چه جوابي خواهيد داشت؟

تُسَيِّرُونا عَليَ الاَقْتابِ عاريهً
كَاَنَّنا لَمْ نُشَيِّدْ فِيكم دينا

ما رابر كوهانهاي برهنه حركت داديدآنچنان كه گويي ما نبوديم كه دين رادرميان شما بپا كرديم.
بني اميَّهَ ما هذا الْوُقُوفُ عَلي
تِلْكَ الْمَصائِبِ لاتَلْبُونَ داعينا

اي بني اميه چرا بر اين نا گوا ريها پامي فشاريد وبانگ ما را بي جواب ميگذاريد.

تُصَفِّقُونَ عَلَيْنا كَفَّكُمْ فَرَحاً
وَاَنتم في فِجاجِ الاَرْضِ تَسْبُونا


عليهما شادمانه كف مي زنيد وحال آنكه جمع ماراپراكنده كرديد

اَلَيْسَ جَدّي رَسُولُ اللهِ وَيْلكُمُ
اَهْديَ الْبَرِيَّهَ مِنْ سُبُلِ الْمُضِلّينا


آيا جدم رسول خدا نبودكه مردم در بيرا هه را به راه آورد؟ واي برشما!

يا وَقْعَهَ الطَّفِّ قَدْ‌ اَوْرَثْتَني حَزَناً
وَالله يَهْتِكُ اَسْتارَ الْمُسيئيناً


اي واقعه كربلا اندوه را براي ما به ارث گذاشتي وخداوند تبهكاران رارسوامي كند
مسلم جصاص مي گويد: مردم كوفه را ديدم دلسوخته براي كودكان اهل بيت نان وخرما مي آوردند، وكودكان مي گرفتند وبر دهان مي گذاشتند حضرت ام كلثوم آنچه رامردم آورده بودند از دست ودهان كودكان مي گرفت وبر زمين مي انداخت وخطاب به
كوفيان مي فرمود:
يا اهلَ الكوفه: اِنَّ الصَّدَقه عَلَينا َحرامٌ
اي اهل كوفه، صدقه بر ما اهل بيت حرام است
در آن حال زنان كوفه مي گريستند، زينب سر از محمل بيرون آوردو فرمود:
يا اَهْلَ الْكُوفه تَقْتُلُنا رَجالُكُم وَ
تَبكينا نَسائَكُمْ فَالحاكِمُ بَيْنَنا وَ
بَيْنَكُمْ يَوْمَ فَصْلِ القَضاء

اي اهل كوفه: مردان شما ما ميكشند وزنان شما بر ما مي گريند،
حكم كننده ميان ما وشما در قيامت خداوند است. در اين بين به خا طر آوردن سرهاي شهداء كه سر امام عليه السلام هم در ميانشان بود هيا هوي عظيمي بر خاست.
وسرهاي شهداء را كه بر فرازني بود آوردند پيشا پيش آنها سر مقدس حضرت امام حسين(ع) بود.
وَ هُو رَأسُ زُهَرِيُّ قَمَريُّ اَشْبَهُ
الْخَلْقِ بِرَسُولِ اللهِ وَ لِحْيَتُهُ كسَوادِ
السَّبْحِ قَدْ اَتَّصَلَ بِهِ الخَضابُ و
وَجْهُهُ دارَهُ قَمَرِ طالِعٍ وَالرّيحُ
تَلْعَبُ بِهايَميناًوشِمالاً


وآن سري بود تا بنده ودرخشنده مانند بدر منيروشبيه ترين مردم بود به رسولخدا(ص) وموي صورت حضرت به برگ نيل خضاب شده بود وشعثه طلعتش چون ماه بر دميده وبا د هم موي صورتش را ازدست راست وچپ مي جنبا ند
زينب عليها السلام با ديدن سر برادر بر نيزه پيشاني به چوب مقدم محمل زد، تا جايي كه خون از زير مقنعه اش جاري گرديد اين بار سر برادررا مخاطب قرار داده و گفت:

يا هِلالاً لًمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً
غالَهُ خَسْفُهُ فَأبدا غُرُوباً
ما تَوَهَّمْتُ يا شَقيقَ فُؤادي
كانَ هذا مُقَدَّراً مَكتوباً
يا اَخي فاطِمَ الصَّغيرَهَ كَلَّمْها
فَقَدْ كادَ قَلْبُها اَن يَذوباً
يا اَخي قَلبُكَ الشَّفيقُ عَلينا
ما لَه قَدْ قَسي وَصارَ صَليباً
يا اخي لَو تَري عَلِيّاً لَدَي الأسِر
مَعَ اليُتمِ لا يُطيق وَجُوباً
كُلَّما اَوْ جَعُوهُ بِالضّربِ ناداكَ
بِذُلِّ يُغيضُ دَمْعاًسَكُوباً
يا اَخي ضَمِّه اليك و قرِّبْهُ
وَسَكِّنْ فؤادَهُ الْمَرْعُوباً
ما اَذَلَّ اليَتيم حينَ يُنادي
بِاَبيهِ وَلا يَراهُ مُجيباً

اي هلالي كه چون كامل شد دشمنش اورا بي خبر واداربه غروب كرد
اي پاره دلم گمان نمي كردم كه اين سرنوشت باشد
اي برادرم با فا طمه خرد سال سخن بكوي كه نزديك است قلبش آب شود.
برادرم دل تو براي ما مي سوخت چه شده است كه حالا نا مهربان شده است.
برادرم اي كاش علي را به هنكام اسارت مي ديدي يتيمي كه توا ناي هر كاري نبود
هر كاه اورا با زدن مي آزردند با چشماني گريان ونا توان توراصدا مي زد
برادرم اورا به آغوش بكش و به خود نزديك كن ودل ترسيده اش را آرامش بخش،
چه دل شكسته است يتيم زماني كه پدرش را صدا مي زندو جواب دهنده اي را
نمي يابد.

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 15:52 | لینک  | 

از این غم و غصه می سوزه سینه

سر رو دستا تنت روی زمینه

کمتر بزن دست و پا تو رو خدا

مادر داره جون دادنت رو میبینه

خودت میدونی که شامیا بدن

برا دیدن خواهرت تو امدن

اما درد من اینه که حسین من

پیش رقیه  سرتو به نی زدن

 

خواسته هاي حضرت زينب سلام الله عليها



در رابطه با اموال به غارت رفته

بزرگي و بزرگواري اهل بيت در عين اسارت و افشاگري ايشان درباره جنايات حكومت پليد اموي در كربلا و كوفه و شام و عوامل ديگر سبب شد كه يزيد براي جلوگيري ار رسوايي بيشتر دست به كارهايي بزند از جمله تقاضا از اهل بيت براي ابراز خواسته هايشان در چنين شرايطي بود كه حضرت زينب سلام الله عليها خطاب به يزيد فرمود:

بابنَ الطُّلقاء،اطلبُ منكَ ثلاثهَ اشياءَ:
عمامهَ جدّي
و مقنعهَ امّي
وقميصَ أخي
اي فرزند آزادشدگان،سه چيز از تو مي خواهم،عمامه جدم رسول خدا صلي الله عليه وآله و مقنعه مادرم حضرت فاطمه سلام الله عليها،و پيراهن برادرم حضرت حسين عليه السلام.
يزيد گفت:عمامه جدت و مقنعه مادرت نزد من است و براي تيمن و تبرك در خزانه نهاده ام و پيراهن برادرت را نديده ام و نمي دانم نزد كيست.
فرمود:يزيد!در دوران كودكي در خدمت مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بودم،كه ديدم نخ پيراهن مي تابد و مي بافد و گريه مي كند،وقتي از علّت گريه پرسيدم.
فرمود:دخترم جبرئيل از حضرت حق خبر شهادت برادرت را به جد شما رسولخدا صلوات الله عليه داد كه در كربلا با بدن چاك چاك خواهد ماند،من اين نخها را براي آن مي تابم و مي ريسم كه براي نور ديده ام پيراهن ببافم تا شايد پيكر مجروحش در بيابان عريان نماند.
يزيد:روز عاشورا برادرم حضرت حسين همان پيراهن را بر تن كرد وشمر به غارت برد،بايد آن پيراهن به ما باز گردد تا تسكيني باشد براي سينه اندوهناك و غمناك ما.
يزيد بعد از شنيدن اين سخنان حكم شديدي صادر كرد كه آن پيراهن نزد هر كسي هست بياورد،خيلي سريع آوردند و به حضرت زينب سلام الله عليها باز گرداندند.
هنگام خروج از شام
زمان حركت اهل بيت اطهار از شام به مدينه كه فرا رسيد،مأموران يزيد محملها را زينت كردند و آماده حركت شدند،جناب زينب سلام الله عليها محملهاي زينت شده را كه ديد ناله اي زد و به يكي از افراد فرمود به نعمان بن بشير بگو اين محملها را سياه پوش كند،نعمان پذيرفت و امر حضرت را اجرا كرد.
هنگام سوار شدن بر محملها به ياد روزي اقتادند كه از مدينه خارج مي شدند و همگي ناله كرده و گريستند.
و مردم هم كه آنها را تا دروازه شام بدرقه مي كردند تمامي با صداي بلند شيون و گريه مي كردند و اهل بيت در هر منزلي كه پياده مي شدند مجلس عزا بر پا مي كردند و به نوحه سرايي مي پرداختند.

 

نوشته شده توسط طاها  در ساعت 13:24 | لینک  |