باید فرهنگ شهادت طلبی در ملت انقلابی ما رسوخ کند.
امام خامنه ای
سلام رفقا
این بار شهادت رو در لحظه وصل به دوست برای شما از زبان کسی های که نظاره میکردن رو برای شما بازگو می کنم.
روایت اول
تو اوج کربلا پنچ تو تاریکی صحرا ، بچه های تخریب نشد خوب معبر رو باز کنن همینطور که پیش می رفتیم یکی از مین های خورشیدی روشن میشه همه گیج و مبهوت که چی کار کنیم . یهو یه بسیجی کلاه آهنی خودش میزار رو مین بچه ها یه نفس راحت می کشن اما نه کلاه آب شد اون بسیجی دستش رو میزاره بوی سوختن دست و مو های دستش کل صحرا رو در بر میگیره اشک من در امده بود داد میزدم که دست رو بکش اما اون لب خند می زد . دستش تا آرنج سوخت دید بازم کم هست روی مین خوابید اشاره کرد برید بچه برید تا چشم های اشکبار رفتم . وقتی عملیات تموم شد برگشتم دیدم هنوز اونجا هست مین حتی از ان وره بدن در امده و حتی یه داد کوچیک هم نزده
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!

روایت دوم
عملیات فتح ماووت بود تو اوج سرما که بعضیها شهید شدن بر اثر سرما ،عراق پاتک سختی زده بود ما هم خیلی تحمل می کردیم. یهو دیدم محسن دستش ترکش خورد دستش به یه رگ بند شد من دادم در امد ولی اون اصلا حرف نمیزد خنده می کرد یه صحنه دیدم من دیگه حالم بد شد حتی می خواستم بمیرم ، دیدم محسن دستی که به یه رگ بند بود رو گذاشت زیره پاش و کشید دستش جدا شد . من اشکم در امد می دیدم از اوج سرما خون های دست محسن تبدیل به قندیل میشه و به زمین میریزه
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
روایت سوم
شب عملیات بود با سید بچه محلمون داشتم حرف میزدم یهو دیدم سید رفت اون کنار رو به صحرا پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا داد زدم سید چی کار می کنی شهید میشی بعد جنازت برنمیگیرده گفت : دارم شهوت شهادت رو نو خودم می خشکنم من که تعجب کردم گفتم شهودت شهادت چه صیغی هست گفت الان داشتم فکر میکردم میرم شهید میشم بعد یه مجلس خوب میگیرن تشیع جنازه خوبی میکنن خوشحال شدم . ولی من دارم برای خدا میرم اینا برای خدا نبود برای همین هم دارم شهودت شهادت رو می کشم . هنوز جنازه سید باز نگشت.
به خدا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!
روایت چهارم
تو سنگر نشته بودیم با بچه های گردان کمیل به شوخی گفتم بجه های چطوری دوست دارید شهید شید .
ممد گفت من دوست دارم یه تیره بخوره بهم تموم
حسین گفت دوست دارم دوتا پام قطع شه بعد شهید شم
علی گفت بی سر می خوام برم من
یهو فرمانده امد گفت من میخوام پودر شم
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
روایت پنجم
تو طلایه بودیم عراق مارو محاصره کرده بود خیلی تشنه بودیم فقط یه راه به هور بود که اون هم از سه راه شهادت تا هور رو میدان مین زده بودن ،بچه ها دیدن راهی ندارن از یه طرف گلوله های مستقیم از یه طرف هم تشنگی عراق تو یه ساعت ۸۰۰۰گلوله به طوری گلوله گلوله رو خنثی می کرد تو هوا دل رو زدیم به دریا رفتیم تو میدون مین طاها وایسا برات مثال بزن تا بهتر درک کنی دیدی وقتی میخوای کباب بزنی این گرده های زغال قرمز پخش میشه تو هوا ترکش هم این طوری بود بچه های همه یا سر می رفت یا دست یا پا بعضی ها یه مامانی بودن حضرت زهرایی میرفتن ترکش به کمر می خورد پر میکشیدن .
بچه ها این راوی که برام گفت خودش ۳۶۰ترکش تو بدنش هست معرف بوده به آبکش.
بابا این دیگه کیه؟!!!!!!!!!!
