بسم رب
من زپا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها ، افتادن آوا ، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را

از کمر افتادن آلاله افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
گردش تابوتهای بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر ،خالی از هر سر نشین
در خیابان حنون ، در کوچه دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!!!!!!!!
کرده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز
سروها را دیده ام در فصل های مبتذل
خسته و سر در گریبان با عصا زیر بغل
تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دل بستتگی ها داده اند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند

گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!!!!!!!!
ماجرا این است ، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد؟
پشت این ویرانه های ذهن شهری هست نیست؟
زهر این دلمرگی را پادزهری هست؟ نیست
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آئینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آئینه ها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد ؟:
ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد؟
از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد؟
