وقتي سپاه ابن زياد به كوفه رسيدند آفتاب غروب كرده بود، لذه بيرون شهر، گروهي از نگهبا نان و مامورين براي خودشان خيام بر پا كردند و فرزندان رسول خدا و ايتام آل محمد در طرف ديگر بدون پنا هگا ه و خيمه اي شب را سپري كردند.
در اين باره نقل شده كه شخصي گفت: من از حج بر گشته بودم و بي خبر از همه جا وقتي كه داخل كوفه شدم همه دكانها ي بازار بسته بودند.
مردم در وضعيت عجيبي بودند هم شادي مي كردند وهم گريه.
پيرمردي را ديدم واز وضعيت عجيب شهر از او پرسيدم ، او دستم را گرفت وبه كناري كشاند. سپس بلند بلند گريه كرد وگفت: گريه اينها براي لشگر است كه يكي پيروز شد وديگري به قتل رسيد، گفتم:كدام دو سپاه؟ گفت لشگر حسين (ع) كه كشته شدند ولشگر ابن زياد كهپيروز شدند، سپس بلند بلند گريه كرد و هنوز سخنش تمام نشده بود كه صداي شيپور شنيدم و پرچم ها ي بر ا فرا شته اي در دست سپاهي ديدم كه وارد شهر كوفه شدند، نا گاه چشمم به سر حضرت امام حسين عليه السلام ا فتاد كه ها له اي از نور آن را در بر گرفته بود.
در اين حا ل حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام را ديدم كه روي شتر برهنه سوار بود واز زا نو ي حضرت خون مي آ مد و با نويي را ديدم بر شتر نشسته ، پرسيدم او كيست؟ گفتند: ام كلثوم است.
وَ هي تُنادي يا اَهْلَ الكُوفَه غُضُّوا
اَبْصَارَكُم عَنّا اَما تَسْتَحْيُونَ مِن الله
وَ رَسُولِه اَنْ تَنْظُرُوا اِلي حُرُمِ
رَسولِ اللهِ وَهُنَّ حَواسِر
هم او بود كه فرياد مي زد اي ا هل كوفه نگا هتان را از ما بر داريد، آيا از خدا ورسول
خدا خجالت نمي كشيد كه به بانوان سر برهنه رسول خد ا نگاه مي كنيد.
ابن سعد دستور داد كه سر هاي شهدا را بر نيزه ها كرده و پيشا پيش ا هل بيت عليهم السلام حمل كنند.
مردم وقتي از رسيدن ا هل بيت عليهم السلام با خبر شدند به ديدن اسيران آمدند.
ذريه رسول خدا را كه بر آن وضع ديدند، گريستند.
فَقال عَلي بن الحسين بِصُوتٍ
ضَعيفٍ اَتَنُوحُونَ وَتَبْكُونَ
لِاَجْلِنا؟ فَمَنْ قَتَلَنا؟
در اين هنگام حضرت زين ا لعا بدين عليه السلام با صداي ضعيف فرمود: اي مردم آيا به خا طر ما نوحه سرايي و گريه مي كنيد؟ پس چه كسي ما را كشت؟
بر فراز بام خا نه اي در كو فه
در محله اي زني با ايما ن در خانه خويش روي سجاده نشسته بود وبا خدا راز و نياز ميكرد واز كربلا ا طلاعي نداشت. نا گاه سر وصداي عجيب شنيد فوري بر فراز بام خانه خود رفت تا ببيند چه خبر است، ناگهان ديد سپاه زيادي مي آيند وسر هايي همچون ماه بر فراز نيزه ها وگروهي هم اسير بي چادر و روپوش همراهندوپيشا پيش آنها زني است كه دختر چهار ساله در آغوش دارد آن زن مؤمنه با حالتي مضطرب به حال آنان آنان گريست در اين حال كودك از آن زن آب مي خواست، از فراز بام گفت شما از كدام قوم هستيد؟
فرمود: ما از آل محمديم ، آن زن با ناراحتي گفت نام شما چيست حضرت سرش را بالاگرفت و فرمود: نام من زينب است، گفت كدام زينب؟ فرمود: پدرم حضرت علي و مادرم حضرت فا طمه، زن فوري به زير آمد تا كمكي به اسير بنمايد.
ام حبيبه وحضرت زينب (س)
ام حبيبه نام زني است از كنيزان حضرت امام حسن عليه السلام كه به همسري عبد الله بن را فع ويا حارث بن ؤكيده درآمد.
بعد از شهادت حضرت امير المومنين علي عليه السلام در كوفه، امام حسن عليه السلام به مدينه منوره باز گشت . ام حبيبه با ا صرار از حضرت مجتبي عليه السلام خواست كه در خدمت آن حضرت و ا هل بيت ا طهار باشد، خواسته او مورد قبول قرار نگرفت به نا چار در كوفه ماند.
مدتها گذشته بود كه در كوفه سروصدا ي عجيبي شنيد، كنجكاويش شبب شد تا بر بام خانه خود رفت، از قضا محمل حضرت زينب سلام عليها به آنجا رسيد ام حبيبه پرسيد شما كيستيد؟ فرمود: ما اسيراني از آل محمديم. ام حبيبه ايشان را شناخت، گريان و نالان لباسها ولوازمي را براي حضرت زينب آورد وتقديم كرد، ولي ستمكاران تمام آنها را گرفتند وبردند.
خبر دادن حضرت علي عليه السلام از چنين روزي
از عقيله بني هاشم (حضرت زينب) سلام الله عليها روايت شده است وقتي كه بعد از ضربت خوردن پدرم علي عليه السلام به دست ابن ملجم ، عرض كردم ، پدر جان حديثي را از ام ايمن شنيده ام (حديث شهادت امام حسين عليه السلام) كه دوست دارم آن را ازشما بشنوم آيا همينطوراست؟
فَقال: يا بِنْتي الْحَديثُ كَما حَدَّثَتْكِ
اُمُّ اَيْمَن وَ كَاَنّي بِكِ وَ بِنِساءِ اَهْلِكِ
لَسَبايا بِهذا البَلَدِ اَذِلاّء خاشِعين
تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَفَكُم النّاسُ
فَصَبْرَاً صَبْراً
فَوَ الَّذي فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرِئ النَّسمَه
عَلي ظَهْرِ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ وَلِيُّ
غَيْرُكُمْ وَغَيْرُ مُحبّيكُمْ وَشيعَتِكُم
فرمود: دخترم! حديث همان است كه ام ايمن گفت وگويي كه تو وبانوان اهل بيت را در اين شهر اسير مي بينم در وضعيتي آشفته و پريشان واز تعرض مردم هراسان. بهترين كار در اين حا ل صبر وشكيبايي است.
قسم به آن خدايي كه دانه را بشكافت وآدمي را بيافريد، آن روز براي خدا جز شما ودوستداران شما و پيروا نتان دوستي نيست.
حديث مسلم جصاص
از مسلم جصاص (گچكار) روايت كرده ا ند، كه گفت: عبيد الله بن زياد تعمير برخي از جا هاي دارالاماره را به من سپرده بود، مشغول كار بودم كه سروصدايي عجيب از بيرون دارالاماره نظرم راجلب كرد
به خادم خود گفتم : اين دادوفريادوهياهو چيست كه مي شنوم؟ گفت مردي بر امير المومنين يزيد خروج كرد اووفرزندان وبرادران ويارانش را كشتند واينك سرهاي كشتگان و خانواده او را به شهر آوردند ومردم هم براي تماشاي اسيران مي شتابند.
مسلم گچكار مي كويد: وقتي كه اين سخن را شنيدم از او خواستم كه تعميرات را ادامه دهد وخودم بيرون رفتم ، به محض بيرون رفتن با منظرهاي روبروشدم كه نا خودآگاه آنچنان سيلي به صورت زدم كه بيم آن مي رفت ديد خود را ازدست بدهم ، قدري جلوتررفتم سرهاي بريده اي را برسرنيزه ها وهودجهايي كه بر شتران حمل مي شدند،به چشمم خورد. دراين ميان حضرت علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از فشار و گرمي زنجيرخون از رگهاي گردنش جاري است واين جملات را بيان مي فرمود:
يا اُمَّهَ السُّوءِلاسَقْياً لِرَبْعِكُم
يا اُمَّهَ لَمْ تُراعي جَدَّنا فَينا
اي مردم بد كردار، باران بر شهر شما نبارد، شماييكه حرمت جد مارادرميان ما رعا يت نكرديد.
لَوْ اَنَّنا وَ رَسُولَ اللهِ يَجْمَعُنا
يَوْمَ الْقِيامَهِ ما كُنْتُمْ تقولونا؟
آن هنگام كه در قيامت ما ورسول خدا وشما جمع شديم چه جوابي خواهيد داشت؟
تُسَيِّرُونا عَليَ الاَقْتابِ عاريهً
كَاَنَّنا لَمْ نُشَيِّدْ فِيكم دينا
ما رابر كوهانهاي برهنه حركت داديدآنچنان كه گويي ما نبوديم كه دين رادرميان شما بپا كرديم.
بني اميَّهَ ما هذا الْوُقُوفُ عَلي
تِلْكَ الْمَصائِبِ لاتَلْبُونَ داعينا
اي بني اميه چرا بر اين نا گوا ريها پامي فشاريد وبانگ ما را بي جواب ميگذاريد.
تُصَفِّقُونَ عَلَيْنا كَفَّكُمْ فَرَحاً
وَاَنتم في فِجاجِ الاَرْضِ تَسْبُونا
عليهما شادمانه كف مي زنيد وحال آنكه جمع ماراپراكنده كرديد
اَلَيْسَ جَدّي رَسُولُ اللهِ وَيْلكُمُ
اَهْديَ الْبَرِيَّهَ مِنْ سُبُلِ الْمُضِلّينا
آيا جدم رسول خدا نبودكه مردم در بيرا هه را به راه آورد؟ واي برشما!
يا وَقْعَهَ الطَّفِّ قَدْ اَوْرَثْتَني حَزَناً
وَالله يَهْتِكُ اَسْتارَ الْمُسيئيناً
اي واقعه كربلا اندوه را براي ما به ارث گذاشتي وخداوند تبهكاران رارسوامي كند
مسلم جصاص مي گويد: مردم كوفه را ديدم دلسوخته براي كودكان اهل بيت نان وخرما مي آوردند، وكودكان مي گرفتند وبر دهان مي گذاشتند حضرت ام كلثوم آنچه رامردم آورده بودند از دست ودهان كودكان مي گرفت وبر زمين مي انداخت وخطاب به
كوفيان مي فرمود:
يا اهلَ الكوفه: اِنَّ الصَّدَقه عَلَينا َحرامٌ
اي اهل كوفه، صدقه بر ما اهل بيت حرام است
در آن حال زنان كوفه مي گريستند، زينب سر از محمل بيرون آوردو فرمود:
يا اَهْلَ الْكُوفه تَقْتُلُنا رَجالُكُم وَ
تَبكينا نَسائَكُمْ فَالحاكِمُ بَيْنَنا وَ
بَيْنَكُمْ يَوْمَ فَصْلِ القَضاء
اي اهل كوفه: مردان شما ما ميكشند وزنان شما بر ما مي گريند،
حكم كننده ميان ما وشما در قيامت خداوند است. در اين بين به خا طر آوردن سرهاي شهداء كه سر امام عليه السلام هم در ميانشان بود هيا هوي عظيمي بر خاست.
وسرهاي شهداء را كه بر فرازني بود آوردند پيشا پيش آنها سر مقدس حضرت امام حسين(ع) بود.
وَ هُو رَأسُ زُهَرِيُّ قَمَريُّ اَشْبَهُ
الْخَلْقِ بِرَسُولِ اللهِ وَ لِحْيَتُهُ كسَوادِ
السَّبْحِ قَدْ اَتَّصَلَ بِهِ الخَضابُ و
وَجْهُهُ دارَهُ قَمَرِ طالِعٍ وَالرّيحُ
تَلْعَبُ بِهايَميناًوشِمالاً
وآن سري بود تا بنده ودرخشنده مانند بدر منيروشبيه ترين مردم بود به رسولخدا(ص) وموي صورت حضرت به برگ نيل خضاب شده بود وشعثه طلعتش چون ماه بر دميده وبا د هم موي صورتش را ازدست راست وچپ مي جنبا ند
زينب عليها السلام با ديدن سر برادر بر نيزه پيشاني به چوب مقدم محمل زد، تا جايي كه خون از زير مقنعه اش جاري گرديد اين بار سر برادررا مخاطب قرار داده و گفت:
يا هِلالاً لًمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً
غالَهُ خَسْفُهُ فَأبدا غُرُوباً
ما تَوَهَّمْتُ يا شَقيقَ فُؤادي
كانَ هذا مُقَدَّراً مَكتوباً
يا اَخي فاطِمَ الصَّغيرَهَ كَلَّمْها
فَقَدْ كادَ قَلْبُها اَن يَذوباً
يا اَخي قَلبُكَ الشَّفيقُ عَلينا
ما لَه قَدْ قَسي وَصارَ صَليباً
يا اخي لَو تَري عَلِيّاً لَدَي الأسِر
مَعَ اليُتمِ لا يُطيق وَجُوباً
كُلَّما اَوْ جَعُوهُ بِالضّربِ ناداكَ
بِذُلِّ يُغيضُ دَمْعاًسَكُوباً
يا اَخي ضَمِّه اليك و قرِّبْهُ
وَسَكِّنْ فؤادَهُ الْمَرْعُوباً
ما اَذَلَّ اليَتيم حينَ يُنادي
بِاَبيهِ وَلا يَراهُ مُجيباً
اي هلالي كه چون كامل شد دشمنش اورا بي خبر واداربه غروب كرد
اي پاره دلم گمان نمي كردم كه اين سرنوشت باشد
اي برادرم با فا طمه خرد سال سخن بكوي كه نزديك است قلبش آب شود.
برادرم دل تو براي ما مي سوخت چه شده است كه حالا نا مهربان شده است.
برادرم اي كاش علي را به هنكام اسارت مي ديدي يتيمي كه توا ناي هر كاري نبود
هر كاه اورا با زدن مي آزردند با چشماني گريان ونا توان توراصدا مي زد
برادرم اورا به آغوش بكش و به خود نزديك كن ودل ترسيده اش را آرامش بخش،
چه دل شكسته است يتيم زماني كه پدرش را صدا مي زندو جواب دهنده اي را
نمي يابد.

