بردن اسيران به زندان:
ثُمَّ اُمِرَبِعَلِيِّ بن الحُسَين عَلَيهِ السَّلامُ
فَغُلَّ وَحُمِلَ مَعَ النَّســوَهِ وَالسَّبايااِليَ
السِّجنِ
ابن زياد دستور داد حضرت علي بن الحسين زين العابدين عليه السلام را دست بند زده و با اهل بيت و اسيران به زندان ببرند ،و به عبارت ديگر:
ثُمَّ اَمَرََ اِبنُ زيادٍ بِعَليِّ بنِ الحُسَين وَ
اَهلِهِ فَحُمِلوا اِلي دارٍ جَنبَ المَســجِدِ
الاَعظَمِ،
به امر ابن زياد:زين العابدين و خانواده همراهش را درخانه كنار مسجد بردند.
فرمان حضرت زينب(س)
در آنجا حضرت زينب فرمود جز زنان ام ولد وكنيزان،زني نزذ ما نيايد چرا كه ايشان نيز همانند ما اسيرند (شايد اين امر براي دور ماندن از نگاههاي ترحم آلود ديگر زنان بوده است )
گرداندن سر حضرت امام حسين(ع) در كوچه وبازار كوفه
ثُمَّ اَمَرَاِبنُ زيادٍ بِرَأسِ الحُسَــيْنِ
عَلَيْهِالسَّلامُ فَطيفَ بِه في سككِ
الكُوفَهِ
سر مطهر حضرت امام حسين عليه السلام به دستور ابن زياد در كوچه هاي شهر كوفه به حركت در آمد تا همگان آن سر مبارك را ببينند.
سروده بعضي از علماء
رَأسُ ابْنُ بِنْتِ مُحَمََّدٍ وَ وَصِيَّه
لِلناظِرينَ عَلي قََناهٍ يُرفَعُ
وَالمُسلِمُونَ بِمَنطَزٍ وَبِمَسْمَعٍ
لا مُــنكِرٌ مِنهُمْ وَلا مُــــتَفجَّحٌ
كُحِلَتْ بِمَنْظَرِكَ العيون عمايَهً
وَاَصَمَّ رُزْئِكَ كُلَّ اُذُنٍ تَسْمَعُ
اَيْقَظْتَ اَجْعاناً وَ كُنْتَ لَهاكَرَيً
وَاَنَمْتَ عَيْناً لَمْ تَكُنْ بِكَ تَهْجَعُ
مــا رَوْضَهٌ اِلاّ تَمَنَّتْ اَنَّها
لَكَ حُفْرَهٌ وَلَحِّظَ قَبْرِكَ مُضْجَعٌ
يعني شگفتا كه سر فرزند فاطمه و نور ديده وصي رسول (ص) را بالاي نيزه نمايند تا تماشا كنند و با ديدن اين منظره نه در مقام انكار اين امر باشند ونه بر اين كار گريه نمايند،اي نور ديده زهرا ديدار رويت كور بينا مي شود واندوه مصيبت گوشها را كر نموده،اي حسين دنيا را وداع گفتي و چشمان دشمنانت بخواب رفت، هيچ بقعهاي از زمين نيست مگر آنكه آرزو مي كند اي كاش محل دفن تو بودم.
قال زيدبن ارقم:لمّا مَرَّ بِه عَلَّيَ وَ هُوَ
عَلي رُمحٍ وَاَنَا في غُرْفَهٍ لي، فَلَمّا حازاني
سَمِعْتُهُ يَقْرَءُ: {اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَالكَهْفِ
وَالرَقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً }
فَوَقَّفَ وَاللهِ شَعري عَلَيَّ وَنادَيْتُ رَأسُكَ
وَاللهِ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ اَعْجَبُ وَاَعْجَب(ْ2)
زيد ابن ارقم گفت: من در بالا خانه ام بودم كه سر امام عليه السلام را كه بر روي نيزه بود از كنار من عبور دادند هنگامي كه سر حضرت در برابر من قرار گرفت شنيدم كه اين آيه را قرائت مي كند : آيا مي پنداري داستان اصحاب كهف ورقيم در مقابل اين همه آيات قدرت و عجايب حكمت ما حادثه عجيبي است.
با شنيدن اين سخن موي بر بدنم راست شد و گفتم سر بريده ات كه قرآن مي خواند به خدا قسم اي پسر پيغمبر عجيب تر وشگفت آور تر است .
ادامه عبور سر منور سيدالشهداء
عمربن جابر مخزومي به فرمان ابن زياد آن سر مبارك را همچنان در كوچه هاي كوفه عبور مي داد .به روايت ابن شهر آشوب با ايستادن حركت دهندگان سر امام عليه السلام در يكي از كوچه هاي كوفه آن سر مبارك سرفه اي كرد و سپس سوره كهف راتا ....{انَّهم فتيهٌ آمنوا بربِّهم وزدناهم هديً فلم يزدهم ذلكَ الّا ضلالّا } تلاوت كرد.
پس از آنجا حمل كرده در مكاني ديگر بر درختي آويختند،در آنجا اين آيه را تلاوت فرمود:
و سيعلمُ الَّذينَ ظلموا ايَّ منقلبٍ ينقلبونَ
(آنان كه در حق آل پيامبر واهل ايمان ستم كردند به زودي خواهند دانست كه به چه كيفر گاهي باز مي گردند.)
حارث بن وكيده مي گويدبا شنيدن قرائت قرآن،شگفت زده و مردّد به اين فكر افتادم كه آيا اين صداي حضرت ابا عبدالله است كه مي شنوم.در اين هنگام امام عليه السلام فرمود:
فقالَ لي يا بنَ وكيدهَ اما علمتَ
انّا معشرَ الائمه احياءُ عندَ ربِّنا
پسر وكيده آيا نمي داني كه ما جمع پيشوايان الهي در نزد پروردگارمان زنده ايم.
با شنيدن اين سخنان به فكر افتادم كه در فرصتي مناسب سر مبارك امام عليه السلام را از چنگ دشمنان برهانم.اما شنيدم كه سر مبارك امام(ع) مي فرمود:
يا بن وكيده،ليسَ لكَ الي ذلكَ سبيلُ
سفكهم دمي اعظمُ عند اللهِ تعالي من
تسييرهم ايّايَ (فذرهم فسوفَ يعلمونَ،
اذالاغلالِ في اعناقهم والسَّلاسلُ يسحبونَ
پسر وكيده اين كار براي تو شدني نيست اينها خون مرا ريختند كه در نزد خداوند بزرگتر است.پس، از اين فكرت دست بردار كه در آينده خواهند دانست آن هنگامي كه بندها و زنجيرها در گردن به سوي جزاي خويش كشيده مي شوند

